علیرضا ذیحق
مقصر پدرم بود
داستان کوتاه
لحظهی تلخی بود و باید میگریخت. اول نشناختاش و اما تا در خاطراتش پرت شد دید که سیماست. دوست و همکلاسیاش. ده سال آزگار گذشته بود و اگر پابه پای او یک مریض سمج سرنمیرسید، فرارش امکان نداشت.
علیرضا ذیحق
روبان قرمز
داستان کوتاه
هوایی شد و دست برد به روبان سرش و کز کرد ته واگن. چیزی ته چشمان اش جوشید و اما مطمئن بود که جز سرخی چیزی نیست .عادت اش بود که بغض هایش رابی قطره اشکی در نگاه اش خالی کند.
نصفه نیمه صدایی شنید و با مردی که خودش را به او نزدیک کرده بود پا به ایستگاه گذاشت . با پله ها که بالا می رفت قدش را بلند تر دید و شعله ای تو درون اش افتاد
علیرضا ذیحق
واهمه
داستان کوتاه
بدنش لرزید و پوست اش سوزن- سوزن شد . انتظار چنین خبری را نداشت . یله شد رو مبل وانگار که نور نیش اش بزند چشمهایش را رو هم گذاشت . فکری تو ذهن اش پیله کرد که خود را در راه پله های دادگاه دید و پشت میله های زندان . تصمیم گرفت کاغذی که او را رم داده بود دوباره بخواند .
علیرضا ذیحق
زنی درگرداب
داستان کوتاه
شیفتهی خودبود و این حس که زیباست از نوجوانی بااو. غرور سراغاش میآمد و در رؤیاهایش، مجذوب مردی که درتیغ آفتاب، سایهای بلندداشت. خواستگاران، سرشوقاش میآوردند و نجابتها وتمایل خانواده، تنگناهایی که ناسازگارش میکردند. تاکه روزی برق طلا بیقرارش کرد و خود را سرمست عشق دید و آرزوهایش را پرندهای دست آموز که هر جوری دلاش میخواست پِر میداد.
قهرمانان می میرند
داستان کوتاه
ردّ نگاهم به عقابی خشک شده رو سینهکش دیوار بود که یاد تک پری افتادم لای کتابی. یا بهتر بگویم آخرین کتابی که پدر آن را هنوز تمام و کمال نخوانده کنارش افتاده بود و پر عقاب لای آن و مادر، همانجور تا کرده و در کتابخانهی کوچک بالاسرش تو اتاق خواب گذاشته بود.
ادامه مطلب ...