خَرَزی بازار
حکایه
دخیلی سیندیردیم و قره پوللاری جیبیمه دولدوروب گؤتور لن دیم سینَمایا . دوققوز یاشیندایدیم . جومموشدوم فیلمین سئیرینه . مود لو پوزلو گؤزل بیر قیز ویریلمیشدی کاسیب بیر اوغلانا . او اوغلان قیزین باشینا چوخلی مصیبت لر گلر کن ، گؤز یاشلاریم سئل کیمی آخیردی.
علیرضا ذیحق
دریا همان دریا نبود
داستان کوتاه
گرفتاری
داستان کوتاه
گفتم چرا با این عجله . سر صبر چادر نمازت را سرمی کنی و می رویم . اما قبول نکرد وعجله داشت که برویم . دیدم کلنجار فایده ندارد و ماشین را روشن کردم . حالیم کرده بود که هرچه زودتر برسیم کارمان زود راه می افتد . باوری به این قضایا نداشتم وبرایم عجیب می آمد . اما مادر بود و دلش را نمی شد بشکنی .
ادامه مطلب ...