مارال ( قصه ها ، شعرها و یادداشت های علیرضا ذیحق)

مارال ( قصه ها ، شعرها و یادداشت های علیرضا ذیحق)

نقل مطالب ترکی و فارسی این وبلاگ در مطبوعات، کتب و شبکه های اجتماعی با ذکر نام نویسنده بلامانع است. alirezazihagh@gmail.com
مارال ( قصه ها ، شعرها و یادداشت های علیرضا ذیحق)

مارال ( قصه ها ، شعرها و یادداشت های علیرضا ذیحق)

نقل مطالب ترکی و فارسی این وبلاگ در مطبوعات، کتب و شبکه های اجتماعی با ذکر نام نویسنده بلامانع است. alirezazihagh@gmail.com

عصر پاییزی / داستان کوتاه / علیرضا ذیحق

https://s33.picofile.com/file/8482984150/%D8%B9%D8%B5%D8%B1_%D9%BE%D8%A7%DB%8C%DB%8C%D8%B2%DB%8C.jpg


عصر پاییزی / داستان کوتاه / علیرضا ذیحق

 

https://s33.picofile.com/file/8482984150/%D8%B9%D8%B5%D8%B1_%D9%BE%D8%A7%DB%8C%DB%8C%D8%B2%DB%8C.jpg


عصر پاییزی / داستان کوتاه / علیرضا ذیحق


تنها موردی که تو زندگی باعث شد «چیچو» هرگز هیچ پست و مقامی را در دولت‌هایی که روی کار می‌آمدند بپذیرد و حتی به پیشنهاداتی در حد وزارت نیز جواب رد بدهد، عشق او به خواب عصر بود و اینکه به هیچ قیمتی نمی‌خواست به خاطر مأموریت‌های محوله‌ و تراکم‌کاری، بعد از ظهری را سیر نخوابد. به همین خاطر هم چسبیده بود از شغل آموزگاری به نابینایان که کلاسهاشان همیشه سر ظهر تعطیل می‌شد و درآمدش کم بود.

او خودش را آزموده و دیده بود که هر وقت چیزی تو بساط نداشت، آسوده‌تر بود. نه خودش هوس کوچه و بازار می‌کرد و نه عیالش که افسردگی را بهانه‌ای سازد و او را به بوتیک‌ها و مغازه‌های اسباب‌ بازی فروشی بکشاند. این طوری نه خوابش حرام می‌شد و نه عمرش که به خاطر پولی که چرک کف دست بود مجبور شود صبح تا شب را سگ دو بزند. بعضی وقتها هم که صبح‌ها خواب می‌ماند، کف ریش و خودتراش‌اش را برمی‌داشت و ضمن تدریس صورتش را تو کلاس اصلاح می‌کرد و خوشحال می‌شد که شست دانش‌آموزان نیز خبردار نمی‌شود.

او از این آزادی لذت می‌برد و برای اینکه در همه‌ی روستاهای جهان، صدای آزادی‌خواهی‌اش بپیچد حدود ده سایت و وبلاگ به ده زبان راه  انداخته و تنها زبانی که از آن بیشتر استقبال می شد زبان بی‌زبانی بود. حتی «چیچو» برای اینکه بداند تو دل لامصب‌اش چه می‌گذرد بی‌هیچ ملاحظه‌ای چاخان می‌کرد و می‌دید که از خاطراتش با ستاره‌های سینما، سفرهای دور و درازش به دور دنیا، و مباحثه‌های نفس‌گیرش با ارسطو، کانت، سیمون دو بووار و چه‌گوارا سخن می‌گوید.

گاهی هم که حال و حوصله‌ی درست و حسابی داشت خودش را آزاد می‌گذاشت که ببیند اگر او یک معلم نبود و مثلا یک کاسب بالفطره بود چقدر تو روابط اجتماعی‌اش ممکن بود دریده‌تر و بی‌چشم وروتر باشد. این جور وقت‌ ها بود که می‌دید‌ آدمی هر چیزی می‌تواند باشد و اگر کسی ساکت است و سر به زیر دارد، نه این است که نمی‌تواند کسی را زیر سر نداشته باشد. او فهمیده بودکه مسأله فقط بودن و نبودن نیست انتخاب هم هست. تو این مواقع بود که  عقده‌های درونش سرباز می‌کرد و آرزوهایش را مثل جوش‌های چرکین دوران بلوغ می‌دید که در میانسالی هم جانش را می‌آزرد و چاره‌ی ناچاری راجز سوخت و ساختن نمی‌دید. البته خود را هم زیاد مقصر نمی‌دانست. تقصیر را بیشتر در تاریخ، جغرافیا، اجتماع و تنگ چشمی دبیرانی می‌دید که با خودرأیی همیشه تو این درسها، هر چه نمره‌ی تک دم دستشان بود در کارنامه‌ی او ردیف می‌کردند.

«چیچو» که امروز مجبور به بازار سرّاجی‌ها سری بزند. سوراخی را به کمربند چرمی‌اش اضافه کند که بتواند شلوارش را تو شکم برآمده‌اش راحت ‌تر گره بزند، زنش «سوفیا» را صدا کرد و گفت: «سر راهم به سراجی، شاید به انجمن هم بروم و با «فرانکو» در مورد مسائل جهان و اینکه چرا صلح و بشریت این قدر به خاطر افتاده و حقوق سر برج، همیشه دیر می‌شود و من مجبور می‌شود که ازچشم بقال و قصاب قائم شوم، گپی بزنم».

«سوفیا» که با دختر بیست ساله‌ی شان «سوزان» مشغول عروسک‌بازی بود گفت: «به فرانکو بگو از روزی که ریاست انجمن را پذیرفته دیگر هیچ مدرسه‌ای نیست که دخترهای تربیت ‌پذیر را ثبت نام کند. بگو حداقل مصوبه‌ای تصویب شود که بعد از مرگ اولیا این بچه‌ها بی‌صاحب نیفتند».

«چیچو» که بعد از رفتن به سراج بازار داشت یک نفس راحتی می‌کشید و کمربند، دیگر رو شکمش فشار نمی‌آورد چشمش تو جوی خیابان به یک کارد سلاخی افتاد و آن را برداشت که شاید باددن اعلانی صاحبش پیدا شده و به او برگرداند.

" فرانکو" که تو انجمن فرصت سرخاراندن نداشت و فقط مجبور بود که از دست پروستات مثانه‌اش را زود- زود خالی کند ،  در ورود به توالت، «چیچو» را دید و گفت: "به خواهرم بگو که زیاد دل نگران "سوزان" نباشد، خدا را چه دیدی شاید همین روزها بمبی ترکید و همه‌ی‌مان نیست و نابود شدیم و یا که زلزله‌ای آمد و زیر آوارها له و لورده‌یِ ‌مان کرد و نه ما ماندیم و نه "سوزان" .همینکه "سوزان" چیزی از بحران‌های جهانی و منطقه‌ای حالی‌اش نیست به خدا عین سعادت است. این خوشبختی کم چیزی نیست و تا می‌توانید برایش مهربان باشید. شما هم اگر مردید باز مهم نیست. به هر حال من که دایی‌اش هستم خواهم بود و مطمئن باشید که اگر برای هیچکس هم کاری از دستم برنیاید، حتماً برای او کاری خواهم کرد. بحث در مورد حقوق و بحران‌های ناحیه‌ای هم باشد. "

«چیچو» خیلی صمیمانه «فرانکو» را بغل کرد و با خداحافظی از او، حس خویشاوندی‌اش گل کرد و رفت کلیسا که برایش دعاکند.

شب را او و زنش ضمن شادمانی ازتقدیر ، با آهنگ بابا کرم رقصیدند و بعد با سمفونی سیزدهم بتهوون به خواب رفتند.

پاسی از شب گذشته بود که «چیچو»  با خرخر زنش، بیدار شد و رفت سراغ اینترنت که مشخصات کاردسلاخی راتو لیست اشیاء گمشده ی دهکده وارد کند.

در عصر پاییزی فردا بود که دانش‌آموزان نابینا به واپسین دیدار خود با «چیچو» شتافتند و با شمیم عطر او که از تابوت برمی‌خاست، دستان او را به نوبت در مشت فشردند. کشیش می‌خواست درب تابوت را چفت کرده و هر چه زودتر مراسم تشییع را تمام کنند که در روستای دیگر، عزادارانی منتظر او بودند و باید با اولین پرواز، خود را به آنجا می‌رساند.

«فرانکو» که از مرگ همه متأثر می‌شد و حس می‌کرد که هر کسی می‌میرد راحت ‌تر می‌شود، از خواهرش خواست که اجازه دهد در تابوت را هر چه زودتر سفت کنند. سوفیا گفت: "تو قلبش یک کارد سلاخی به امانت دارد که منتظریم شاید صاحبش آمد و تحویلش دادیم."

«فرانکو» که مشکل را در این دید، فوری پرید جلو و با کشیدن کارد از دل «چیچو» به خواهرش گفت : «من نگه‌اش می‌دارم که روزی آن را به صاحبش برگردانم».

«سوزان» نیز که لنگه‌ی عروسکهایش، لباس سپید عروسی به تن کرده بود با چین دامنش دستهای خونین دایی‌اش را پاک کرد و به تابوتی خیره شد در اعماق قبر که لحظه‌ای پیش، آشنایی در آن خوابیده بود که هر ورز برایش آبنبات و شکلات می‌خرید و مثل اسب‌های سکه‌ایِ دم پاساژها، مرتب به او سواری می‌داد.

 

                          18/6/85


نظرات 0 + ارسال نظر
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد