علیرضا
ذیحق
ناجورها
داستان کوتاه
پدر بزرگ را تا این حد پریشان ندیده بودم . کم حرفی و توداری اش هم مانع بود که به آشفتگی اش پی ببرم . نشسته بود رو سکوی بانک ِسرِ کوچه و حتی جواب سلام مرا زورکی داد و جلو که رفتم گفت : " برو خونه که می خوام تنها باشم . "
علیرضا ذیحق
رازگونه
داستان کوتاه
مرد راهی شد ، راهی دیاری دور . می گریخت از کوهها ، رودها ، دشتها و هرچه را که آشنا می نمود .فکرش اما همه در بادیه ای مسین بود با نقش و نگارها و خطوطی زنگارین ، که وقتی در آنها خیره می ماند ، دل اش می لرزید و واهمه ای تلخ ، اورا به گریزی نافرجام وا می داشت . جان پناهی می جست غریب و نا آشنا . اما دنیا شبیه به هم بود و هیچ چیز تازه ای یافت نمی شد . تا که روزی ، سایه ساری از گل جست و بر نرمی دشت سبز ، آرَمید و خواب اورا باخود بُرد .
داستان کوتاه
یا ابوالفضل !
مادرم رخت سبزی تنم کرد و گفت :
" تا چهل روز باید این پیراهن تنت باشه که نذرابوالفضل کرده ام ."
اماخودش سیاه پوشیده بود. مثل خیلی از آدم گُنده ها . به این خاطر هم زدم زیر گریه و با جیغ و دادگفتم :
" منم سیاه می خوام .مگه نمی بینی بزرگ شده ام و دارم به مدرسه میرم ؟ "
ادامه مطلب ...
یالنیزلیق
حکایه
سالی * گونو همیشه کی کیمی دنیز کناریندا قوملار اوستونده اوتورموشدو . سالی گونلرینی چوخ سئوه ردی . تکجه دیله یی او ایدی کی گوجلو بیر دالغا یولدان یئتیره و دنیز اونو قوجاقلایا . او گون یارالی و یالقیز ساحیله پناه آپارمیشدی و کوسگون لوک اوزره بوتون عائیله سی بیله سینه اوز چئویرمیشدیلر . حتتا قدیم عشقیندن او کی اونو اوشاقلیق دان بؤیوک لویه چاتدیرمیشدی خبر یوخ ایدی .یالنیزلیقی نین درین لی یی هف سین سفره سینده دولچا دا اولان قیرمیزی بالیق لارین تک لی یین دن درین ایدی.
داستان کوتاه / علیرضا ذیحق
مرد بی فریاد
برای بار چندم بود که رفت سراغ صفحه ی وب . وب سایتی که تواین فاصله هیچ تازگی نداشت و اما مراجعه به آن عادت اش شده بود . خبرها تغییر نکرده بودند و گرانی ها سرجایش بود و برادر کشی ها بیداد می کرد . تا شب شود و کانالهای تلویزیونی با اخبار جدید از راه برسند ، مشغولیت اش می شد وبگردی و از این که روزی را نیزاینطوری به شب می رساند خوشحال می شد . وقتی بازنشسته شد هیچ پیر نبود و اما سالهای بازنشستگی پیرش کرده بود . خسته از تکرار به فکر تنوع بود و بیشتر از همه عشق سفر داشت .