شعری از کتاب " عطش " که دوست اش دارم
مرد ایستاده بود
غمگین و فکور
و به بادی اندیشه میکرد
که شراع بلند نجابت را
واژگون کرده بود.
مرد ایستاده بود
پویان و ترسان
و به فردا می نگریست
که پولهای نداریهای مدیدش
کفاف روزی بیش نخواهد بود.
دیرزمانی بود که مرد ایستاده بود
با پرچم قلب و ایمانش
و هیچ حرف نمیزد.
او ایستاده مرده بود
همچون سپیدار زخمی باغ
که از خون سهرهای، رنگین بود و
1
چه یلدای مبارکیست
وقتی پاییز را هم
با دوست داشتنت تمام میکنم.