شعرهایی از مارال ذیحق
1
توبیا
گلها که تورا ببینند
پا پس می کشند.
2
ماهی قرمز
گاهی خودش را به تُنگ میزد
گاهی به زندگی .
انگار فصلی میان فصلها گم شده است
که دل ها را قراری نیست .
4
هر چه بیشتر فکر میکنم میبینم
این ما هستیم که سپری میشویم نه روزها
5
چه بیهوده انتظار یست آمدن بهار
وقتی یادت
در زمستان هم گل میکند.
6
رنگ شاهنامه را به خود ندیده بود
ولی حماسه ها می آفرید مادر.