علیرضا ذیحق
عالی خان و پری
داستان عامیانه آذربایجان
به زیر آسمان خوی، آنجا که روی سبزِ خاک ، تا چشم کار می کرد درختان تبریزی قد برافراشته بودند ، به حاجی صیاد خبر آوردند که زن اش دوقلویی آورده که یکی پسر است و یکی دختر. او که از سرشنا سان شهربود ، خویشان و آشنایان را ضیافتی داد و به رسم ایل ، ریش سفید طایفه نام یکی را محمد نهاد و نام دیگری را پری .
عالی خان و پری
داستان عامیانه آذربایجان
به زیر آسمان خوی، آنجا که روی سبزِ خاک ، تا چشم کار می کرد درختان تبریزی قد برافراشته بودند ، به حاجی صیاد خبر آوردند که زن اش دوقلویی آورده که یکی پسر است و یکی دختر. او که از سرشنا سان شهربود ، خویشان و آشنایان را ضیافتی داد و به رسم ایل ، ریش سفید طایفه نام یکی را محمد نهاد و نام دیگری را پری .
روزها گذشت و در یکی از غروبهای پاییز، حاجی صیاد که از خانه بیرون می رفت ، صدای نوزادی شنید که تو قنداقی پیچیده و دم در گذاشته بودند .او نوزاد رابغل کرده و به خانه آورد و اسم او را " تاپدیق " گذاشتند . بعد او را به دست پیرزنی فقیر سپردند تا در قبال اجرتی که می گیرد او را بزرگ کند . تاپدیق دوسال اش بود که حاجی صیاد او را به خانه اش آورد و پا به پای محمد و پری قد کشید . آنها به سن بیست سالگی رسیده بودند که محمد و حاجی صیاد رفتند مکه . اما سولماز زن حاجی صیاد ، که معمولا از آغاز، پایان را می دید ، یک جورهایی ته دل اش از تاپدیق قرص نبود. یعنی به آن بذر و دانه ای که نه خاک ونه برزگرش را می شناخت ، هیچ اعتمادی نداشت . او معتقد بود :
" وقتی فاخرترین جامه ها نیز تارو پودشان از هم می پاشد و خویشان جانی ، خصم هم می شوند همیشه باید محتاط بود . "
اما حاجی صیاد همیشه زن اش را ملامت می کرد و می گفت :
" تو هم شیطان به جلدت رفته و به همه بد گمانی ! حداقل ازبابت تاپدیق که پوست و خونش از سفره ی ماست هیچ نگران نباش. "
تاپدیق شاهینی داشت دست آموز و بلند پروازکه روزی به هوای پرنده ای بال گرفت و نشست رو درخت چناری که زیرآن پیرزنی نخ ریسی می کرد . تاپدیق که نزدیک شد آن پیرزن گفت :
" ای حرامزاده ی سرراهی ، دنبال شکاری و غافل از اینکه شاه شکاری چون پری در خانه داری و شب و روزت را به غفلت می گذرانی !"
تاپدیق برآشفت و با تیپایی به دوک پیرزن ، او را به لگد گرفت و گفت :
" ای پتیاره ی عجوزه ، مگه نمی دانی که جاجی صیاد پدرم است و پری هم خواهرم ؟"
پیرزن قهقهه ای زد و گفت :
" تو داری اشتباه می کنی و حاجی صیاد پدرت نیست . تو یک بچه ی سرراهی بودی که تادو سالگی من بزرگت کردم و بعدش هم حاجی صیاد برد خانه اش. حالا که او رفته مکه بجنب که مال و ثروت حاجی را قلنبه صاحب بشی و پری را هم بگیری که تا عمر داری خیالت راحت باشد ."
پیرزن و تاپدیق ساعتها نشسته و از این در و آن در صحبت کرده وتاپدیق رفت سروقت پری که الّا و بلّا باید زن من بشوی. پری هم که از گستاخی او برآشفته بود گفت :
" حتی اگرحرف آن پیرزن درست باشد، باز من و تو عین خواهر برادریم و سر یک سفره بزرگ شده ایم . حالا می فهمم که مادر چرا هی به پدرم تشر می زد که علف هرزی تو زمین ما روییده که هر روز پروارتر می شود و اگر بال و پرش را نچینی ، سرانگشت پشیمانی گزیدن ، هیچ سودی نخواهد داشت . "
تاپدیق که دید تیرش به سنگ خورده و اگر حاجی از این واقعه خبردارشود، دمار از روزگار او در خواهد آورد ، به تدبیر پیش پیرزن رفت و حیلتی آموخت تا به وقت اش عملی کند .
روزی که خورشید بال خونین اش را از افق بیرون می کشید و پری نیز خوندل بود خبررسید که زائران می آیند . همه جمع شده بودند که به استقبال حاجی صیاد و پسرش بروند که ناگهان تاپدیق ، در گرد و غبار راه گم شد و تا حاجی صیاد را دید پیراهن چاک کرد و با چشمانی خونبار بر پاهای او افتاد .
حاجی صیاد که متعجب شده بود گفت :
" آیا مصیبتی رخ داده که من بی خبرم و تو چنین پریشان ؟"
تاپدیق که مثل مادر مرده ها شیون میکرد گفت :
" چگونه چنین غمگین نباشم وقتی می بینم که خواهرم ددری شده و شب و روزش را تو طربخانه هاست و هر شبش را با یکی سر می کند و اگر تا امروز نکشتمش ، منتظر اذن شما بوده ام ."
حاجی صیاد غافلگیر شده و به پسرش حاج محمد گفت :
" تا من به شهر نیامده ام برو و این بی ناموسی را با خون پاک کن و جامه ی خون آلودش را برایم بیاور که کاش می مردم و چنین روزی را شاهد نبودم ."
محمد که می دانست خواهرش پری ، چشمه ی نجابت است و عطر آگین عفت ، چست و چابک اسب تاپدیق را برگرفت و رفت تا تحقیقی کند و ببیند قضیه چیست . وقتی هم که پری همه ی ماجرا را گفت و توطئه ی تاپدیق برملا شد ، محمد گفت :
" دریغ که کار از کار گذشته و شیطنت تاپدیق ، پدر را به چنان حال و روزی در آورده که خون جلوی چشمانش را گرفته و بین زائران حج ، چنان کنفت و سرافکنده شده که مرا فرستاده تا تو را بکشم . اما من تو را در دل غاری مخفی خواهم کرد و هرچه هم از طلا ونقره دارم به تو خواهم داد که شاید روزی به دردت خورد . اما به شرطی که کسی بو نبره تو دختر حاجی صیادی و یک جورهایی ، منتظر باشی که دست تاپدیق رو شودو دوباره برگردی ! "
حالا به شما بگویم از پری که در شبی تاریک ، غاری مخوف آشیان اش شده واز ترس رفته بر بالای درخت بلوطی که لب غار است و در دل خدا- خدا می کند . از طرفی هم عالی خان حاکم شهر " وان " ، در خواب می بیند که در شکار است و چنان آهویی نصیب اش شده که مثل و مانندی در دنیا ندارد و اما مدام آه و ناله می کند.
صبحگاهان را عالی خان ، اسباب شکار برداشته و با یاران موافق ، آماده ی رفتن به شکار می شود و طبق سنت شاهین اش را پر می دهد تا ببیند او کجا می رود . شاهین می رود و مردان یکه سوار نیز پشت او . تا که خبر می آورند شاهین نشسته بالای درختی بلوط در بالای کوه . عالی خان رفت و وقتی رسید و خواست جرعه ای از آب چشمه ای بنوشد که پای غار می جوشید ، در بلور چشمه ، زلفانی شبگون دید و زیبایی خفته بر شاخه های بلوط. عالی خان ، اشاره به یاران کرد که کسی این بالا نیاید و خود نیز در گوشه ای از غار کز کرد . تا که پری ، نرمک – نرمک از درخت پایین آمد و او ، آرام و متین به او نزدیک شد . پری اول ترس اش گرفت و اما چون کلام او را شنید و بزرگواری اش را دید با دیده ای ترو صداییی محزون ، سرگذشت خود را به او تعریف کرد و عالی خان نیز با تعریف خواب خود گفت :
" از امروز تو را چون خویشی در بارگاه خود جای خواهم داد و اگر روزی مهر من نیز در دل تو افتاد ، با نوی قصرم می شوی. "
ماهها ی درازی بدین منوال گذشت و روزی پری ، در جواب عالی خان که پاسخ عشق اش را می خواست گفت :
" صداقت و پاکی ات را آزمودم و حالا ،همخانه ی دل تو بودن ، آرزوی من هم است ."
بذر محبت در جان و تن آنها بیش از بیش ریشه انداخت ودر حریر گرم نفس هاشان ، روزی رسید که صاحب فرزندانی به نام " احمد " و " محمود " شدند .
پری در قصر عالی خان جلوه ی پریزادان داشت و اما هرچه می گذشت از فراق خانواده اش بیشتر غمگین می شد و روزی تصمیم گرفت که سری به زاد و بوم اش شهر"خوی " بزند . عالی خان که او را غمگسار ایل و تبار دید ، از وزیر اعظم ، که " قارا وزیر" صداش می کردند خواست که قافله و سپاهی تدارک ببیند و پری را تا خوی برده و بازگرداند .
پری ازرضایت همسرش به این سفر خشنود شد و به همراه فرزندانش در کالسکه ای زرین نشست وهمراه سپاه ، رهسپار شدند .
" قارا وزیر" که شادان از این فرصت بود ، خیانت پیشه کرده و به قصد کامیابی از پری، هر چه حیلت کرد راه به جایی نبرد وروزی به دستوراو ، پری و فرزندان اش را مخفیانه و دور از چشم سپاه ، به غاری آراسته بردند . قارا وزیر که در آتش هوس می سوخت ، سوگند خورد که اگر پری او را به باده ی وصال اش نرساند، فرزندان اش را مرده بینگارد . تا که به علت امتناع پری از سبُکسَری، قارا وزیر تیغ بر گلو گاه احمد و محمود نهاد و با همه ی فریاد و فغان پری ، خون آنها را ریخت و پری نیز در گریز از بیداد او ، از فراز صخره ای به زیر غلطید و مدهوش بیفتاد .
صبحگاهان که شد در میان سپاه ، ولوله افتاد و همه به دنبال پری و شاهزاده ها ، کوه و کمر را زیر پا گذاشتند و تا چشم آنها بر پیکر بیجان شاهزادگان افتاد و قارا وزیر را نیز با دشنه ای خونین در کنجی ، او را دستگیر کرده و به همراه جنازه ها ،از راهِ آمده باز گشتند . اما هرچه جستند، خبری از پری نشد.
عالی خان از این واقعه به سختی نالید و وقتی که قارا وزیر و همدستان اش را شقه – شقه بردروازه ها آویختند ،کتیبه ای نوشت و گفت همتای آن را سرهرکوی و برزنی نصب کنند . در کتیبه آمده بود :
" هیچ درختی واژگون نمی شود مگر آن که یا صاحب اش ضربه زند ویا از درون ، پوک و تهی شود . هیچ انسان و شهر یاری نیز خوار نمی شود مگر آن که رفیقی از پشت او را خنجر بزند . انسان ، موجودی ناسپاس است و در اعتماد به نورچشم خویش نیز ، باید که محتاط بود."
عالی خان به امور ملک و ملت سامان داد و خود ، با رخت درویشی راه افتاد که شاید خبری از پری باز یابد .
اما از پری بشنویم که چوپانی پیربه نام " بوداق " او را نجات داد وو قتی پری از شوک و بی هوشی در آمد پرسید :
" این زلفان آشفته و گریبان چاک ، نشان از سرگشتگی دارد و اما رخت های فاخرت ، چیزی را می گویند که من هیچ نمی فهمم . این مدهوشی و هراسانی از چیست ؟"
پری گفت :
" هیچ مپرس و فقط برایم لباسی مردانه جور کن و یک پوست و کلاه نمدی . دردمندی دلخونم و اگر کسی ازمن سراغ گرفت ، چیزی نگو مگر آن که وی ، مردی باشد سی ساله با شانه ای ستبر، قدی بلند و رنگ چشمان اش آبی آسمان .
پری به همراه کاروانی که عازم چین بود و باید از خوی می گذشت ، بالباسی مندرس و مردانه ، پا به زادگاه اش گذاشت و وقتی تا دم عمارتشان رفت ، پدرش را محزون وپیرانه دید و گفت :
" غریبی فقیرم و به خاطر خدا هم شده مرا به نوکری بپذیرید . "
حاجی صیاد دید که کچلکی نحیف و جوان است وبه یکی از نوکرها گفت :
" وی را هم قاطی خودکرده و برایش جا و مکانی بدهید ."
پری در خانه ی پدرش ، مشغول نوکری می شود و عالی خان هم ، با تصویری که از او در دست داشت ، از هر قافله و کاروانی سراغ او را می گیرد . از قضای روزگار ، روزی بوداق همراه گله اش در کوه و دشت می گشت که عالی خان عکس پری را به او نیز نشان داد. چوپان اول طفره رفت و گفت نمی شناسم و بعدش که اورا از چشمان آبی اش شناخت گفت :
" زخمی و هراسان بود . عینهوآهوی تیر خورده . برادری کردم و خواهری کرد . اما گذاشت و رفت . نشانه هایی از توداد و حالا خوشحالم که فریاد رسی دارد . خود را به ریخت کچلی فقیردر آورد و با کاروانی به خوی رفت ."
عالیخان مشتی نقره نثار او کرد و رفت و رفت تا رسید به دم خانه ی حاجی صیاد و تا پری در را به روی او باز کرد همدیگر را شناختندو اما با چشمک پری ، هردو خاموش ماندند . حاجی صیاد که صداش می آمد گفت :
" چه خبره کچل ، چرا لالمونی گرفتی ؟ بگو کیه ؟ "
پری گفت :
" درویشی خسته است و از راه رسیده . می خواهد که شب را در اینجا سحر کند ."
حاجی صیاد گفت :
" بفرما یی بزن و بگو بیاد . قدم مهمان رو چشم ما جا داره !"
وقت شام بود و به حرمت درویش ، اهل بیت دور او جمع بودند و نو کران ، سفره می آراستند که یکهو پری ، پوست ونمد از سر بَرکَند و تا سیاهی چهره سترد و گیسوان اش بیرون افتاد، همه دیدند که او پری است و تا تاپدیق خواست در برود ، عالیخان راه بر او بست .
حاجی صیاد که تا حدی به گوشه هایی از حقیقت پی برده بود تا او را زنده و سرحال دید و فهمید که کچله دختر او بوده و تو این مدت خبر نداشته ، خود را سرزنش کرد و چون بر معصومیت پری از زبان بوداق نیز واقف شد ، اشک شوق از چشمان اش جاری گردید. مادر و برادرش محمد نیز ، حالی چون جاجی صیاد داشتند و از شادی در پوست نمی گنجیدند .
تاپدیق را شبانه به دیوانخانه سپرده و در فردا ها که خیانت اش ثابت شد ، او را به دستور قاضی بر دار کشیدند .
پری و عالیخان نیزمدتی مهمان حاجی صیاد شدند و بعد ، قافله ای پرشکوه تدارک دیده و راه " وان " را پیش گرفتند .