مارال ( قصه ها ، شعرها و یادداشت های علیرضا ذیحق)

مارال ( قصه ها ، شعرها و یادداشت های علیرضا ذیحق)

نقل مطالب ترکی و فارسی این وبلاگ در مطبوعات، کتب و شبکه های اجتماعی با ذکر نام نویسنده بلامانع است. alirezazihagh@gmail.com
مارال ( قصه ها ، شعرها و یادداشت های علیرضا ذیحق)

مارال ( قصه ها ، شعرها و یادداشت های علیرضا ذیحق)

نقل مطالب ترکی و فارسی این وبلاگ در مطبوعات، کتب و شبکه های اجتماعی با ذکر نام نویسنده بلامانع است. alirezazihagh@gmail.com

پرنده ی وسواسی / داستان کوتاه / علیرضا ذیحق

http://s3.picofile.com/file/8215350326/%D8%B9%D9%84%DB%8C%D8%B1%D8%B6%D8%A7_%D8%B0%DB%8C%D8%AD%D9%82.jpg  علیرضا ذیحق


پرنده ی وسواسی


داستان کوتاه


از خوابی که به عیان می دید پریده و رفت سراغ الکلی که از صبح با خود می گرداند و دستهایش را ضدعفونی کرد . مادرش دل نگران اش شد و پر زد که ببیند باز در خواب چه دیده است . جیک جیک پسرش بلند شد وفهمید که بازتوخواب ، پری با او دست داده است . پری که بالهایی مثل پروانه داشت و چشمانی مثل سنجاقک آنقدر زیبا بود که نمی شد با او دست نداد . مادر نصیحت اش کرد که تا اورا دیدی بپر و نگذار به پرو بال ات بپیچد . دیشب هم پریده بود و بال بال زنان نشسته بود رو زانوی مادرش . مادر هم که مثل سیمرغ بود و کم پیدا و فقط توخواب پیداش می شد ونوشدارویی با خود نداشت تا صبح پرنده ی کوچک اش را پاشویه می کرد که شاید تب اش پایین بیاید و خوابش ببرد . اما یک چیزی مادر را اذیت می کرد و اینکه او چرا از دست پری در می رود . پری های قصه ها همیشه مهربان بودند و این پری هم به قول یکی یک دانه اش قشنگ و زیبا بود . فقط ترس اش این بود که با او دست می دهد . این برایش عچیب بود واما پسرش در هذیان تب با او از توفیر زمانه حرف می زد و اینکه این روزها کسی با کسی دست نمی دهد . او که دست می دهد به دل اش می افتد که خواهد مرد . به همین خاطر وقتی بالهایش درد داشت و نمی توانست بپرد و با آسانسور ارتفاع ها  را بالا می آمد دستکش دست اش می کرد و مدام الکل می زد . مادرش گفت : " تو وسواسی شدی  جیک جیک من . یعنی چه که وقتی دستکش دسستته بازبا الکل دوش می گیری ؟ " او جیک جیک کرد که" این تنها کابوس من نیست مادر. همه اینجوری اند. ماسک هم می زنم و مدتهاست که صورت کسی را ندیده ام و تو که سیمرغی و پرنده ها به دستورت، لااقل به این گنجشک ها که تو کوچه خیابان فراوانند ومرا به جا نمی آورند  بگو هرچه دانه ی نامرئی هست را از زمین بچینند . " مادرش اورا بغل کرد و دید تب اش بریده و تا صبح نشده به فراموشخانه اش برگشت و بین راه از گنجشک ها خواست که همدیگر را خبر کنند و دانه های نامرئی را برچینند . پری که عاشق بود و از هراس او می ترسید مدتی بالا سرش نشست و وقتی دوباره بختک سراغ پرنده آمد و بیدارش کرد به او گفت : " نه که فکر کنی ذره های نامرئی نفس من که تو هواست تورا خواهد کشت و یا دست و صورتم را با الکل نشسته ام و خطری متوجه توست نه ! من همان پری سوگلی تو هستم . فقط تو را که کرونای نادیده بیمار کرده می خواهم مرا هم سوار سرنوشت با خود ببرد . " پرنده خواست جواب بدهد که نفس هایش سنگین شد و هرچه کرد هوایی تور یه هاش سرشار نشد .

مادرش در فراموشخانه او را دید و گریست . آوازی در جنجره اش پیچید که " شبها برو دیدار پری. سوگلی ات. او هم تب دارد وبالهایش را نمی تواند باز کند. مثل توکه زندگی را دوست می داشتی او هم دارد  واما او از تو نخواهد ترسید . مفتون توست . او واهمه هایش را در دلش کشته است . در این فراموشخانه خبری نیست. زندگی همیشه زیباست . بگذار اودر برکه های آبشار زندگی شنا کند . تب اش زیاد بالا نیست !"


99/4/19

سنه مین لر جان فدا / حیکایه / علیرضا ذیحق ( داستان کوتاه به زبان ترکی )

http://s9.picofile.com/file/8293849776/%D8%B9_%D8%B0%DB%8C%D8%AD%D9%82.jpegعلیرضا ذیحق


سنه مین لر جان فدا


حیکایه

 

بو گونلر یوخوما چوخ گلیردی .آییلماق ایسته مه سم ده تئز یوخودان آییلیردیم . . یادیما دوشوردو کی دئییردی:" بیرگون اولاجاق فقط یوخودا منی گؤره جک سیز"  . سؤز آنامدان گئدیر. اون بئش ایل کئچیردی . بو ایللرده چوخ شئی لر دَییشیلمیشدی . اوشاقلار بؤیرکن هره  بیر سرنیویشته صاحیب اولموشدو . آتام دا ائوله نیب اؤزونه تزه بیر یووا قورموشدو . ایندی 86 یاشی وار ایدی و داها او ساغلام لیغی قالمامیشدی . آما چتین گونلر او گونلر اید یکی گئدیب اونون کئفین سوروشوردوم . او ائو کی هر بیر بوجاغیندا آنامین خاطیره سی وار ایدی داها بیله مه بوم بوش ایدی .


ادامه مطلب ...

یاد یاران / داستان کوتاه / علیرضا ذیحق

http://s9.picofile.com/file/8293849776/%D8%B9_%D8%B0%DB%8C%D8%AD%D9%82.jpegعلیرضا ذیحق


یاد یاران

 

 داستان کوتاه


پنج و یازده ثانیه ی صبح بود که هم نفسی از دیروز ، خود را یاد شهریار انداخت. تلفن همراهش زنگ زد و از خواب که پرید و خواست جوابی بدهد ، زنگ قطع شد و پیامکی دید که نوشته بود: " در غم این خواب با شمایم ." برای لحظه ای خود را گنگ خواب دیده ای دید و در خوابی که می دید بیداری به سراغش آمد و به یاد جمله ی کوتاهی افتاد که حتما می خواست چیزی را یادش بیندازد . پاشد و پرده ی پنجره را که به یکسو کشید ، در نگاهش به ساعت ، تقویم و برفی که از دیشب تا حالا همچنان می بارید به یاد سحر گاهی هنوز تاریک در سالهای پیش افتاد و ناگه با پیچیدن صدایی مهیب در گوشش به حیاط دوید .


 

ادامه مطلب ...

آس و پاس / داستان کوتاه / علیرضا ذیحق

http://s3.picofile.com/file/8208339784/zihagh.jpg  علیرضا ذیحق

داستان کوتاه


آس و پاس


چشمان باد کرده اش را مالید و با لبخندی که رو صورت پف آلودش رها بود در میان جنجال و بیا برو ، یکی را از میان قیافه های رنگارنگی که دور میزش جمع بود صدا کرده و کاغذ سفیدی داد دستش. جوانکی که به نظر خیلی سر براه و پا براه بود و هوار هم بلد نبود بکشد ، تا خواست نامش را بگوید و برود تو نوبت ،دختر موبوری که چاق و چله بود زد تخت سینه اش. او که حتی به مادرش نیز نازک تر ازگل نگفته بود ، خیلی با احترام کشید کنار و فقط نوبت اش چند نفر افتاد عقب. اما یک چیز فرخنده ای که متوجه اش شد و خوشحال اش کرد،اسم دختره بود که عزیزه بود . چرا که اسم او هم عزیز بود .

دفتر کاریابی پر بود و خالی شد و همه پشت درسرپا ایستادند که به نوبت داخل دفتر شده و فرم مربوطه را تکمیل کنند . عزیزه که هروقت روسری اش لیز نمی خورد  هیچ هم موبور نشان می داد سقلمه ای به زن بغل دستی اش زد و گفت :

" تو میگی که باز سرِکاری یه  یا که این دفعه جدی یه ؟ سه چهار سالی یه که اینجا و اونجا داریم فرم پر می کنیم و همچنان خبری نیست ."

زن بغل دستی که فرصتی پیدا کرده بود تا خود را از چشمان دریده ی مردان بدزدد گفت :

" ببین خانوم خانوما ، آدمی که داره غرق میشه از خاشاک هم میخواد بچسبه ! آنقدر تو این صفها با هم بودیم که انگار سالهاست که همدیگه را می شناسم . شده ایم مثل جنس های بقالی . همه تاریخ مصرف داریم . یکی دوسال دیگه می گند ازتون گذشته . یعنی سن استخدامتون ، وقت شوهر کردنتون . اما کسی نمی گه که ماها  چقدر بدبخت بودیم وتو دوره ای  قد و قامت کشیدیم که اوضاع اصلا راست و ریس نبود و درها همه بسته بود ."

عزیزه با خنده ی نیش داری نگاهی به در و دیوار کرده و گفت :

" این هِرو کر را که می شنوی؟ دختره ی پتیاره هنوزتو نرفته شده خودی وواقعا آدم شرمش میآد ."

تو این هیرو ویر بود که ششدانگ اخم خیلی ها پرید و همان آقایی که همین یک ساعت پیش خوابش می آمد و حالا سرحا ل و قبراق کبک اش خروس می خواند گفت :

" اضافی هایش بروند که ظرفیت تکمیله ! باز اگه کاری بود خبر میکنیم . "

عزیزه که خون خون اش را می خورد برزخ شده وخواست تف کند که تف ، قلمبه و لزج ، چسبید  رو صورت همان جوانی که زده بود تخت سینه اش . دلِ عزیزه ریخت توهم و داشت خود را آماده می کرد که یک جوری از دل اش در بیاوَرَد که پسره آمد جلو و گفت :

" می بخشید که حواسم نبود و تف شما حیف شد . آدم که خلقش تنگ بشه همین میشه دیگه . یللی و تللی گشتن و آس و پاس بودن که واسه آدم حواس نمی ذاره ! به هر حال از خطایی که رخ داده معذرت میخوام و امیدوارم که حتما مرا ببخشید ."

عزیزه  که هم شرمگین بود و هم بهت زده با کرشمه گفت :

" شما واقعا آقایید !"

عزیز که گونه هایش از خجالت گل انداخته بود گفت :

" این حرفو نزنین. اون تف واقعا هم حق من بود . "

عزیزه که حس می کرد دیرش شده و ولی دیرش نبود و فقط چون دستشویی زنانه تو شهر  گیر نمی آمد و همیشه این حس به اش دست می داد ، می خواست خداحافظی کند که عزیز گفت :

" خیلی حیف شد و اما کاش باهم می رفتیم اداره ی ثبت . "

عزیزه خشم اش گرفته و داشت اخم اش می ریخت تو هم که عزیز پیشدستی کرد و دیری نکشید که دوتایی ، انگار که دوستان قدیم و ندیم بودند عاشقانه باهم راه افتادند .

سه ماه بعد بود که زن بغل دستی عزیزه ، چشم اش خورد به یک آگهی استخدام در سردر یک مؤسسه ی کاریابی و رفت تو . از ازدحام و شلوغی دل اش به هم خورد و داشت برمی گشت که صدایی شنید . اوّل بهت اش گرفت و بعد دید که شناس است و او رااز جایی می شناسد . جلو که رفت دید همان دختره است که تا تف اش چسبید به صورت آن پسره او فوری در رفت که بد وبیراه نشنود .

او و عزیزه داشت حرفشان گل می انداخت که عزیزاز دفتر کارش  گفت :

" کیه عزیزم ؟ خبری هست ؟"

عزیزه گفت :

" غریبه نیست ،  خودی یه !  همین حالا او مدیم ."

رفتند تو و عزیزه از عزیز خواست همین کاری که یک قشون آدم براش صف کشیده اند را بدهد به رفیقه که خانم مهندس واقعا یک دسته گله !

رفیقه داشت نامه ی معرفی اش به کارخانه را  می گرفت که چشمکی به عزیزه زد و گفت :

" واقعا که خیلی ناقلایی! "

عزیزه خندید و گفت :

" همه چیز خیلی اتفاقی بود، یعنی بعضی چیز ها باید تو قسمت آدم باشه !...درست  همون روزی که تو هم بودی، رفتیم اداره ی ثبت و درخواست دادیم واسه ثبت این شرکت و بعدش هم که ...  فقط یادت باشه که طبق قرارداد، حقوق برج اوّلت به حساب شرکت واریز می شه !"

 

1388

قصه ای به زبان ترکی / قویونون روحو / حکایه / غلامحسین ساعدی / ترجومه ائده ن : علیرضا ذیحق

 

غلامحسین ساعدی  / چئویره ن : علیرضا ذیحق

 

قویونون روحو


حکایه


بییر قویو و بیر پاسقاه قویونون یانیندا . بیر یاتماق تختی نی قویونون کنارینا قویوب لار . حلقه لن میش بیر کندیر، پاسقاهین دوواریندا میخ دان آسیلی دیر . یاتاق تختی نین کناریندا ، بیر قاب سو ، بیر آز داش و قویونون آغزین اؤرتمک اوچون بیر داش قاپاق ، چوغلو آغاج و قیویر زیویر .
 

ادامه مطلب ...