مارال ( قصه ها ، شعرها و یادداشت های علیرضا ذیحق)

مارال ( قصه ها ، شعرها و یادداشت های علیرضا ذیحق)

نقل مطالب ترکی و فارسی این وبلاگ در مطبوعات، کتب و شبکه های اجتماعی با ذکر نام نویسنده بلامانع است. alirezazihagh@gmail.com
مارال ( قصه ها ، شعرها و یادداشت های علیرضا ذیحق)

مارال ( قصه ها ، شعرها و یادداشت های علیرضا ذیحق)

نقل مطالب ترکی و فارسی این وبلاگ در مطبوعات، کتب و شبکه های اجتماعی با ذکر نام نویسنده بلامانع است. alirezazihagh@gmail.com

گفتگوی منصوره اشرافی ( نویسنده ، شاعر و نقاش) با علیرضا ذیحق



گفتگوی منصوره اشرافی ( نویسنده ، شاعر و نقاش) با علیرضا ذیحق


اگر از شما بپرسم علیرضا ذیحق را برای من معرفی و توصیف کنید چه می گویید ؟

با درود به شما خانم  اشرافی و فرصتی که فراهم آوردید.

نام من  هرچه هست مترادف با قصه ، شعر، ترجمه و نقد هست .  61 سال دارم و بیش از چهل سالش را با هنر وادبیات گره زده ام . بیشتر از آنکه بنویسم مژه برهم نزده تا دیرقتهای شب خوانده ام . تقدیر من هم طوری بوده که نویسنده ی دوزبانه ای باشم . بین دوزبان ترکی و فارسی سرگردان بوده ام . اما هر دوتا را جدی گرفته ام . بیشتر از همه هم  در هر دوزبان  ژانرقصه را . نویسنده ی پرکاری نیستم . تا تلنگری از درون نبوده ، نه نوشته ام و نه سروده ام و نه ترجمه کرده ام .

ادامه مطلب ...

نگاهی به مجموعه داستان " فاتحه ای برای پاپ " نوشته ی فریبا حاج دایی/ علیرضا ذیحق

 

علیرضا ذیحق

 

پایکوبی در جهان قصه


نگاهی به مجموعه داستان " فاتحه ای برای پاپ " نوشته ی فریبا حاج دایی


بیشمارانی هستند که قصه می نویسند ، از مرد و زن . اتفاق مبارکی است. خیلی هاشان می گویند که هر چه را بشود سر سفره نقل کرد می شود قصه . یا اینکه اگر توانستی سه چهار ماجرا را سرهم بندی کنی و حجمی به آن بدهی و قواره کتاب بپوشانی اش می شوی قصه نویس . اما هر نوشته ای که در چشمه ی خلاقیت و نوآوری تن نشوید و جامه ای از زلالی هنر بر تن نپوشد ، نوشته نیست . 

ادامه مطلب ...

نامه ای از علیرضا ذیحق

  

با سلام و درود به ... عزیز

حس ات را می فهمم و درک مسائلی که گفتی برایم هیچ سخت نیست . به قول بهرنگی " هدف رفتن است و نه رسیدن واین کلاف سردرگم راه به جایی نمی بَرَد." اما خیلی ها با همه ی اینها ،  سرشار حظی اند که از ندانستن نشأت می گیردو اصولا عادتی به فکر کردن ندارند .  لبریز قصه هایند و با آدم و حوا و هبوط  و مرگ و رستاخیز، کیفورلحظه هایند.  " نیکوس کازانتزاکیس" می گوید : " قلم مو ورنگ در دست شماست . این شما هستید که بهشت را می کشید و وارد آن می شوید ." 

ادامه مطلب ...

بهترین بابای دنیا/ داستان کوتاه / علیرضا ذیحق

علیرضا ذیحق


 بهترین بابای دنیا


داستان کوتاه

 

جوان سر به زیری بود و تمام در و همسایه غیر ازخودش که آن وقتها سوگند دروغ را هیچ نمی پسندید ، حاضر بودند که به پاکی و نجابت او قسم بخورند . هرجا هیئت حسینی بپا بود جزو خادمان مجلس بود . اما این جوان باهمه ی اعتقادات دینی اش ، ته دل اش کورسویی نیز از عشق می دید و وقتی به عشق اش فکر می کرد از اتاقی که  به درو دیوارش پوسترهای قدّیسین را چسبانده بود درمی رفت که مبادا دچار معصیت شود .  تو این مواقع با خود می اندیشید : 

ادامه مطلب ...

سیبی که از اسمان چیدم / داستان کوتاه / علیرضا ذیحق

 علیرضا ذیحق

سیبی که از آسمان چیدم


داستان کوتاه


هنوز هفت سال ام نشده بود . غاری بود در دل کوه روستامان که می گفتند اگر حوصله کنی وبرای دو روز زاد و توشه داشته باشی می توانی به سنگ ِ گریه کن برسی . اما با دو روز از آن سر غار نمی توانی سردربیاوری . توریست های زیادی می آمدند و هرکسی چیزی می گفت . خیلی ها می گفتند که ما سنگ گریه کن را دیدیم و اما بیشتر ازآن نمی شود رفت . یعنی آدم طوریش می شود که پایش از حرکت می ایستد . بعضی ها می گفتند ما هر چه رفتیم به سنگی با این اوصاف برنخوردیم . اما پدر بزرگ می گفت من ، هم سنگ گریه کن را دیده ام و هم از آن سر غار سردر آورده ام که به رودی عمیق در شکاف کوهها ختم می شود .

ادامه مطلب ...