مارال ( قصه ها ، شعرها و یادداشت های علیرضا ذیحق)

مارال ( قصه ها ، شعرها و یادداشت های علیرضا ذیحق)

نقل مطالب ترکی و فارسی این وبلاگ در مطبوعات، کتب و شبکه های اجتماعی با ذکر نام نویسنده بلامانع است. alirezazihagh@gmail.com
مارال ( قصه ها ، شعرها و یادداشت های علیرضا ذیحق)

مارال ( قصه ها ، شعرها و یادداشت های علیرضا ذیحق)

نقل مطالب ترکی و فارسی این وبلاگ در مطبوعات، کتب و شبکه های اجتماعی با ذکر نام نویسنده بلامانع است. alirezazihagh@gmail.com

نگاهی به مجموعه داستان " فاتحه ای برای پاپ " نوشته ی فریبا حاج دایی/ علیرضا ذیحق

 

علیرضا ذیحق

 

پایکوبی در جهان قصه


نگاهی به مجموعه داستان " فاتحه ای برای پاپ " نوشته ی فریبا حاج دایی


بیشمارانی هستند که قصه می نویسند ، از مرد و زن . اتفاق مبارکی است. خیلی هاشان می گویند که هر چه را بشود سر سفره نقل کرد می شود قصه . یا اینکه اگر توانستی سه چهار ماجرا را سرهم بندی کنی و حجمی به آن بدهی و قواره کتاب بپوشانی اش می شوی قصه نویس . اما هر نوشته ای که در چشمه ی خلاقیت و نوآوری تن نشوید و جامه ای از زلالی هنر بر تن نپوشد ، نوشته نیست . 

ادامه مطلب ...

نامه ای از علیرضا ذیحق

  

با سلام و درود به ... عزیز

حس ات را می فهمم و درک مسائلی که گفتی برایم هیچ سخت نیست . به قول بهرنگی " هدف رفتن است و نه رسیدن واین کلاف سردرگم راه به جایی نمی بَرَد." اما خیلی ها با همه ی اینها ،  سرشار حظی اند که از ندانستن نشأت می گیردو اصولا عادتی به فکر کردن ندارند .  لبریز قصه هایند و با آدم و حوا و هبوط  و مرگ و رستاخیز، کیفورلحظه هایند.  " نیکوس کازانتزاکیس" می گوید : " قلم مو ورنگ در دست شماست . این شما هستید که بهشت را می کشید و وارد آن می شوید ." 

ادامه مطلب ...

بهترین بابای دنیا/ داستان کوتاه / علیرضا ذیحق

علیرضا ذیحق


 بهترین بابای دنیا


داستان کوتاه

 

جوان سر به زیری بود و تمام در و همسایه غیر ازخودش که آن وقتها سوگند دروغ را هیچ نمی پسندید ، حاضر بودند که به پاکی و نجابت او قسم بخورند . هرجا هیئت حسینی بپا بود جزو خادمان مجلس بود . اما این جوان باهمه ی اعتقادات دینی اش ، ته دل اش کورسویی نیز از عشق می دید و وقتی به عشق اش فکر می کرد از اتاقی که  به درو دیوارش پوسترهای قدّیسین را چسبانده بود درمی رفت که مبادا دچار معصیت شود .  تو این مواقع با خود می اندیشید : 

ادامه مطلب ...

سیبی که از اسمان چیدم / داستان کوتاه / علیرضا ذیحق

 علیرضا ذیحق

سیبی که از آسمان چیدم


داستان کوتاه


هنوز هفت سال ام نشده بود . غاری بود در دل کوه روستامان که می گفتند اگر حوصله کنی وبرای دو روز زاد و توشه داشته باشی می توانی به سنگ ِ گریه کن برسی . اما با دو روز از آن سر غار نمی توانی سردربیاوری . توریست های زیادی می آمدند و هرکسی چیزی می گفت . خیلی ها می گفتند که ما سنگ گریه کن را دیدیم و اما بیشتر ازآن نمی شود رفت . یعنی آدم طوریش می شود که پایش از حرکت می ایستد . بعضی ها می گفتند ما هر چه رفتیم به سنگی با این اوصاف برنخوردیم . اما پدر بزرگ می گفت من ، هم سنگ گریه کن را دیده ام و هم از آن سر غار سردر آورده ام که به رودی عمیق در شکاف کوهها ختم می شود .

ادامه مطلب ...

شعر ترکی / آنا حسرتی / علیرضا ذیحق


آنا حسرتی

 

گؤرمه‌یه گلدیم سه گؤره بیلمه دیم

پریشان ساچلارین هؤره بیلمه‌دیم

دوداغیم‌ تیتره‌دی سسیم چخمادی

آنا جان دردینه دؤزه بیلمه‌دیم

 

کردی‌ده گوللرین یاشیل قیرمیزی

سئوه‌‌ردین یارپیزی گولونرگیزی

گؤزلرین یام یاشیل حیات اولدوزو

بیلمزایدیک قدرینی واللاه دوزی

 

ناغیل‌لار دئیه ردین اوشاق کن‌ بیزه

زامان سارسیدارکن کؤچورتدو دیزه

جان آناسؤیله ییب آنا دیلده من

حئیرانام سن‌ قویوب گئده‌ن هرایزه

                                               

                                                                                                19/7/79