
گفتگوی منصوره اشرافی ( نویسنده ، شاعر و نقاش) با علیرضا ذیحق
اگر از شما بپرسم علیرضا ذیحق را برای من معرفی و توصیف کنید چه می گویید ؟
با درود به شما خانم اشرافی و فرصتی که فراهم آوردید.
نام من هرچه هست مترادف با قصه ، شعر، ترجمه و نقد هست . 61 سال دارم و بیش از چهل سالش را با هنر وادبیات گره زده ام . بیشتر از آنکه بنویسم مژه برهم نزده تا دیرقتهای شب خوانده ام . تقدیر من هم طوری بوده که نویسنده ی دوزبانه ای باشم . بین دوزبان ترکی و فارسی سرگردان بوده ام . اما هر دوتا را جدی گرفته ام . بیشتر از همه هم در هر دوزبان ژانرقصه را . نویسنده ی پرکاری نیستم . تا تلنگری از درون نبوده ، نه نوشته ام و نه سروده ام و نه ترجمه کرده ام .
علیرضا ذیحق
پایکوبی در جهان قصه
نگاهی به مجموعه داستان " فاتحه ای برای پاپ " نوشته ی فریبا حاج دایی
بیشمارانی هستند که قصه می نویسند ، از مرد و زن . اتفاق مبارکی است. خیلی هاشان می گویند که هر چه را بشود سر سفره نقل کرد می شود قصه . یا اینکه اگر توانستی سه چهار ماجرا را سرهم بندی کنی و حجمی به آن بدهی و قواره کتاب بپوشانی اش می شوی قصه نویس . اما هر نوشته ای که در چشمه ی خلاقیت و نوآوری تن نشوید و جامه ای از زلالی هنر بر تن نپوشد ، نوشته نیست .
ادامه مطلب ... 
با سلام و درود به ... عزیز
حس ات را می فهمم و درک مسائلی که گفتی برایم هیچ سخت نیست . به قول بهرنگی " هدف رفتن است و نه رسیدن واین کلاف سردرگم راه به جایی نمی بَرَد." اما خیلی ها با همه ی اینها ، سرشار حظی اند که از ندانستن نشأت می گیردو اصولا عادتی به فکر کردن ندارند . لبریز قصه هایند و با آدم و حوا و هبوط و مرگ و رستاخیز، کیفورلحظه هایند. " نیکوس کازانتزاکیس" می گوید : " قلم مو ورنگ در دست شماست . این شما هستید که بهشت را می کشید و وارد آن می شوید ."
علیرضا ذیحق
بهترین بابای دنیا
داستان کوتاه
جوان سر به زیری بود و تمام در و همسایه غیر ازخودش که آن وقتها سوگند دروغ را هیچ نمی پسندید ، حاضر بودند که به پاکی و نجابت او قسم بخورند . هرجا هیئت حسینی بپا بود جزو خادمان مجلس بود . اما این جوان باهمه ی اعتقادات دینی اش ، ته دل اش کورسویی نیز از عشق می دید و وقتی به عشق اش فکر می کرد از اتاقی که به درو دیوارش پوسترهای قدّیسین را چسبانده بود درمی رفت که مبادا دچار معصیت شود . تو این مواقع با خود می اندیشید :
ادامه مطلب ...
علیرضا ذیحق
سیبی که از آسمان چیدم
داستان کوتاه
هنوز هفت سال ام نشده بود . غاری بود در دل کوه روستامان که می گفتند اگر حوصله کنی وبرای دو روز زاد و توشه داشته باشی می توانی به سنگ ِ گریه کن برسی . اما با دو روز از آن سر غار نمی توانی سردربیاوری . توریست های زیادی می آمدند و هرکسی چیزی می گفت . خیلی ها می گفتند که ما سنگ گریه کن را دیدیم و اما بیشتر ازآن نمی شود رفت . یعنی آدم طوریش می شود که پایش از حرکت می ایستد . بعضی ها می گفتند ما هر چه رفتیم به سنگی با این اوصاف برنخوردیم . اما پدر بزرگ می گفت من ، هم سنگ گریه کن را دیده ام و هم از آن سر غار سردر آورده ام که به رودی عمیق در شکاف کوهها ختم می شود .