علیرضا ذیحق
داستان کوتاه
آس و پاس
چشمان باد کرده اش را مالید و با لبخندی که رو صورت پف آلودش رها بود در میان جنجال و بیا برو ، یکی را از میان قیافه های رنگارنگی که دور میزش جمع بود صدا کرده و کاغذ سفیدی داد دستش. جوانکی که به نظر خیلی سر براه و پا براه بود و هوار هم بلد نبود بکشد ، تا خواست نامش را بگوید و برود تو نوبت ،دختر موبوری که چاق و چله بود زد تخت سینه اش. او که حتی به مادرش نیز نازک تر ازگل نگفته بود ، خیلی با احترام کشید کنار و فقط نوبت اش چند نفر افتاد عقب. اما یک چیز فرخنده ای که متوجه اش شد و خوشحال اش کرد،اسم دختره بود که عزیزه بود . چرا که اسم او هم عزیز بود .
دفتر کاریابی پر بود و خالی شد و همه پشت درسرپا ایستادند که به نوبت داخل دفتر شده و فرم مربوطه را تکمیل کنند . عزیزه که هروقت روسری اش لیز نمی خورد هیچ هم موبور نشان می داد سقلمه ای به زن بغل دستی اش زد و گفت :
" تو میگی که باز سرِکاری یه یا که این دفعه جدی یه ؟ سه چهار سالی یه که اینجا و اونجا داریم فرم پر می کنیم و همچنان خبری نیست ."
زن بغل دستی که فرصتی پیدا کرده بود تا خود را از چشمان دریده ی مردان بدزدد گفت :
" ببین خانوم خانوما ، آدمی که داره غرق میشه از خاشاک هم میخواد بچسبه ! آنقدر تو این صفها با هم بودیم که انگار سالهاست که همدیگه را می شناسم . شده ایم مثل جنس های بقالی . همه تاریخ مصرف داریم . یکی دوسال دیگه می گند ازتون گذشته . یعنی سن استخدامتون ، وقت شوهر کردنتون . اما کسی نمی گه که ماها چقدر بدبخت بودیم وتو دوره ای قد و قامت کشیدیم که اوضاع اصلا راست و ریس نبود و درها همه بسته بود ."
عزیزه با خنده ی نیش داری نگاهی به در و دیوار کرده و گفت :
" این هِرو کر را که می شنوی؟ دختره ی پتیاره هنوزتو نرفته شده خودی وواقعا آدم شرمش میآد ."
تو این هیرو ویر بود که ششدانگ اخم خیلی ها پرید و همان آقایی که همین یک ساعت پیش خوابش می آمد و حالا سرحا ل و قبراق کبک اش خروس می خواند گفت :
" اضافی هایش بروند که ظرفیت تکمیله ! باز اگه کاری بود خبر میکنیم . "
عزیزه که خون خون اش را می خورد برزخ شده وخواست تف کند که تف ، قلمبه و لزج ، چسبید رو صورت همان جوانی که زده بود تخت سینه اش . دلِ عزیزه ریخت توهم و داشت خود را آماده می کرد که یک جوری از دل اش در بیاوَرَد که پسره آمد جلو و گفت :
" می بخشید که حواسم نبود و تف شما حیف شد . آدم که خلقش تنگ بشه همین میشه دیگه . یللی و تللی گشتن و آس و پاس بودن که واسه آدم حواس نمی ذاره ! به هر حال از خطایی که رخ داده معذرت میخوام و امیدوارم که حتما مرا ببخشید ."
عزیزه که هم شرمگین بود و هم بهت زده با کرشمه گفت :
" شما واقعا آقایید !"
عزیز که گونه هایش از خجالت گل انداخته بود گفت :
" این حرفو نزنین. اون تف واقعا هم حق من بود . "
عزیزه که حس می کرد دیرش شده و ولی دیرش نبود و فقط چون دستشویی زنانه تو شهر گیر نمی آمد و همیشه این حس به اش دست می داد ، می خواست خداحافظی کند که عزیز گفت :
" خیلی حیف شد و اما کاش باهم می رفتیم اداره ی ثبت . "
عزیزه خشم اش گرفته و داشت اخم اش می ریخت تو هم که عزیز پیشدستی کرد و دیری نکشید که دوتایی ، انگار که دوستان قدیم و ندیم بودند عاشقانه باهم راه افتادند .
سه ماه بعد بود که زن بغل دستی عزیزه ، چشم اش خورد به یک آگهی استخدام در سردر یک مؤسسه ی کاریابی و رفت تو . از ازدحام و شلوغی دل اش به هم خورد و داشت برمی گشت که صدایی شنید . اوّل بهت اش گرفت و بعد دید که شناس است و او رااز جایی می شناسد . جلو که رفت دید همان دختره است که تا تف اش چسبید به صورت آن پسره او فوری در رفت که بد وبیراه نشنود .
او و عزیزه داشت حرفشان گل می انداخت که عزیزاز دفتر کارش گفت :
" کیه عزیزم ؟ خبری هست ؟"
عزیزه گفت :
" غریبه نیست ، خودی یه ! همین حالا او مدیم ."
رفتند تو و عزیزه از عزیز خواست همین کاری که یک قشون آدم براش صف کشیده اند را بدهد به رفیقه که خانم مهندس واقعا یک دسته گله !
رفیقه داشت نامه ی معرفی اش به کارخانه را می گرفت که چشمکی به عزیزه زد و گفت :
" واقعا که خیلی ناقلایی! "
عزیزه خندید و گفت :
" همه چیز خیلی اتفاقی بود، یعنی بعضی چیز ها باید تو قسمت آدم باشه !...درست همون روزی که تو هم بودی، رفتیم اداره ی ثبت و درخواست دادیم واسه ثبت این شرکت و بعدش هم که ... فقط یادت باشه که طبق قرارداد، حقوق برج اوّلت به حساب شرکت واریز می شه !"
1388