علیرضا ذیحق
شیرین و بیرچک
داستان عامیانه آذربایجان
" اوختای " که از عشق دلی خونین داشت و مفتون مسیحا نازنینی به نام " بیرچک " بود ، وصل یار را اگر درخواب نیز می دید باور نمی کرد .
زخم و زبان ایل و تبار نیز به خاطر عشق او به یک دختر ارمنی یش از پیش رنجورش می کرد و هرچه می گفت که این کاردل است و گناه من نیست کسی اعتنا نمی کرد .اما اوختای ، بی پروای نام وننگ در میان ِمردمان ِ صدرنگ ، هر روزه با دامنی پر از گل به آستان یار می شتافت و اما یار نیز ، روی خوش نشان نمی داد. روزی بغض اش به هایهای گریه شکست و به بیرچک گفت :
ادامه مطلب ...
علیرضا ذیحق
درس انشا
در نوجوانی ، معلم ادبیاتی داشتیم که مرا پای تخته سیاه خواند و گفت انشائی که نوشتی را بخوان .موضوع انشا هم یک بحث کلیشه ای بود . این که علم بهتر است یا ثروت . من که پدرم فردی دانشگاهی بود و در کمال فقر می زیست و عموهایم خواندن و نوشتن می دانستند و برای خود برو بیایی داشتند نوشته بودم ثروت بهتر است .
ادامه مطلب ...
علیرضا ذیحقزندگی و آثار فردین
فصل سوم
فردین و ورود به سینما
ادامه مطلب ...
علیرضا ذیحق
خسته
در سپیدیهای آسمانی که ابر،
اندودش کرده است
ادراک حسی گنگ مرا
از درد، از زخم
و از نیامدهها میترساند.
علیرضا ذیحققفس
حِکایه
ساچلارینا دن دوشوب آغارماسی، اونو قورخودوردو و صاباحلاری دوشونمهدییی اوچون پئشمان ایدی. مغرور و گؤزل بیری ایدی و هئچ اینانمیردی کی زامانین پنجهسینده بوزولموش و اَزیلمیش قالا. چوخ ائلچیسی اولسا دا آختاردیغی کیشینی اونلارین ووجودوندا گؤرهنمیردی. ادامه مطلب ...