مارال ( قصه ها ، شعرها و یادداشت های علیرضا ذیحق)

مارال ( قصه ها ، شعرها و یادداشت های علیرضا ذیحق)

نقل مطالب ترکی و فارسی این وبلاگ در مطبوعات، کتب و شبکه های اجتماعی با ذکر نام نویسنده بلامانع است. alirezazihagh@gmail.com
مارال ( قصه ها ، شعرها و یادداشت های علیرضا ذیحق)

مارال ( قصه ها ، شعرها و یادداشت های علیرضا ذیحق)

نقل مطالب ترکی و فارسی این وبلاگ در مطبوعات، کتب و شبکه های اجتماعی با ذکر نام نویسنده بلامانع است. alirezazihagh@gmail.com

اشعار ترکی و یونانی مولانا تو سط علیرضا ذیحق بررسی شد.

http://s6.picofile.com/file/8217693134/Untitled_3_1.jpg


اشعار ترکی و یونانی مولانا  توسط علیرضا ذیحق بررسی شد


به همت خانه دانش و فرهنگ زریاب و در قالب سلسله نشست های نقد و بررسی کتاب؛ اشعار ترکی و یونانی مولانا با حضور فرهیختگان و نخبگان فرهنگی در خوی بررسی شد.

در این نشست علیرضا ذیحق، نویسنده و محقق، گفت: سخنان مولانا جوهر وجودی انسان است و مولانا علاوه بر زبان فارسی به زبان های ترکی و یونانی نیز اشعاری سروده است.

 

ادامه مطلب ...

حنجره لال / داستان کوتاه / علیرضا ذیحق

http://s3.picofile.com/file/8215350326/%D8%B9%D9%84%DB%8C%D8%B1%D8%B6%D8%A7_%D8%B0%DB%8C%D8%AD%D9%82.jpg

  علیرضا ذیحق


       حنجره ی لال


داستان کوتاه

 

انبوه خاکستر، بر شیار موزائیک های تیره ی حیاط خشکیده بود و با چکّه های سرخ خونی که خیسم کرده بود می آمیخت. منقلی واژگون با زغا ل های نیم سوخته و سیخ های زنگ زده ، نقش زمین بود و آسمان پر ابر و تیره، هوای باریدن داشت. 


ادامه مطلب ...

یادداشتی از علیرضامقدم درباره سخنرانی علیرضا ذیحق در رابطه اشعار ترکی مولانا

http://s3.picofile.com/file/8217128692/12096116_980861911978890_6433253974457831186_n.jpg


تجلیل از علیرضا ذیحق در خانه دانش و فرهنگ آذربایجان

امروز ( 94/7/21) در نشست فرهنگی ادبی که به همت خانۀ دانش و فرهنگ زریاب برگزار شد شرکت کردم. جناب آقای علیرضا ذیحق، نویسنده و محقق خویی، دربارۀ اشعار ترکی و یونانی مولانا توضیحات جالبی ارائه کردند. در بخشی از سخنان خود هم به ماجرای شمس تبریزی و کیمیا خاتون نقبی زدند و به شرح آن ماجرا پرداختند.

من هم در سخنانی کوتاه دربارۀ نگاه مردم ایران و مردم ترکیه به مولانا و جایگاه او در فرهنگ و ادب دو ملت مطالبی عرض کردم.

در روزگاری که دلمشغولی های روزمره عرصه را برای شرکت در کارهای فرهنگی بسیار تنگ کرده، تلاش دوستان خانۀ زریاب برای برگزاری چنین جلساتی و گرد هم آوردن فرهنگ دوستان خویی بسیار ارزشمند است. امیدوارم این جلسات مثل دو سال گذشته تداوم داشته باشد و مسئولان شهری هم از اینگونه فعالیت های فرهنگی حمایت کنند.

در پایان نشست هم با تقدیم لوح تقدیر از خدمات چندین سالۀ جناب ذیحق به فرهنگ و ادب آذربایجان و خوی تقدیر به عمل آمد.


https://www.facebook.com/xoyaz?pnref=story

مکتوبات / فردای آدمی / یادداشتی از علیرضا ذیحق

http://s6.picofile.com/file/8213677900/ZIHAGH1.jpg  مکتوبات / فردای آدمی / یادداشتی از علیرضا ذیحق

فیلم های هالیوودی بال در بال خیال و بی هیچ حد ومرزی در گستره خیال ، هرچه را که عنصر خیال می آفریند به تصویر می کشند . خیالهایی که بی شک واقعیت های فردا را خواهند ساخت و هرچه را به تصویر و تصور در می آ ورند روزی  تحقق خواهد یافت . آنچه را که روزگاری انسان می اندیشید و خیال اش را در سر می پرورید ، واقعیت های امروز مارا شکل داده و فرداها را نیز همین تخیلات امروز خواهد ساخت . اما فردا  ها و پس فرداها ، به استناد آنچه تصویرش را داریم  نه دنیای مینیاتوری قصه های کهن  و بهشت موعود، بلکه شبه ِ دنیایی آخرالزمانی خواهد بود که زورمندان ،آدمیان و جهان را به آتش خواهند کشید . همچنان که امروزه هم افکار ارتجاعی  و بیگانه با ذات دموکراسی ،در قالب قدرت ها، تیم های ترور و گروه های شورشی ،با رشدی قارچ گونه به نام وطن ، باور و دین ، جان ، شرف ، ناموس و فضیلت انسانی را در هرخاکی که آن اندیشه ریشه دارد به شکلی فجیع قتل عام می کند .

مکتوبات / معجزه خاک / یادداشتی از علیرضا ذیحق


http://s3.picofile.com/file/8214643492/4kti68.jpg  مکتوبات / یادداشتی از علیرضا ذیحق


معجزه ی خاک


" معجز " ، نام شاعری است از" شبستر" که وقتی او در آنجا می زیست قصبه ای کوچک و دور از راه های اصلی بوده است . او پنج سال پیش از شروع جنگ جهانی دوم درکما ل فقر ودر میان نامهربانی های مردم دیارش در گذشته بود . حتی اجازه ی دفن اش نیز در شبستر داده نشد و آرامگه او هنوزمعلوم نیست . جرم اش آن بود که در شعرهایش ، از حقوق زنان دفاع می کرد و پته ی مقدس نمایان را رو آب می ریخت . مردم از ترس این که تکفیر نشوند نه  به عروسی دعوت اش می کردند و نه به سوگواری هاراه اش می دادند.  شهرت معجز اما بخاطر اشعارش که زود در حافظه بار می نشست و درد دردمندان بود ، در میان مردم چنان بود که حتی در کشورهای همسایه نیز نامی شناخته شده بود . روزی ازرنج او برای دانشجویان ام صحبت می کردم که یکی گفت: " تقصیر خودش بود . اوکه شانزده سال از جوانی اش را  در استانبول زیسته بود چرا دوباره به شبستر بازگشته بود که چنین بلاهایی سرش بیاید . "

رفتم تو فکروتنها جوابی یافتم بگویم این بود : " شاید دلیل اش درد غربت بود و شایدهم رسالتی که بر دوش اش سنگینی می کرد . او مبشر بیداری بود . اما یک چیزی را خوب می دانم و آن این که اگر در وطن نمی زیست . هرگز " معجز " نمی شد . حالا کپّه ی خاکی بود و تمام ."


1/3/93