علیرضا ذیحق
شهر من خوی
واگویه ای برای زلزله های پی در پی ِ خوی
اخگر ِ جان ام
زاد و بوم ام
تاریخِ فاتح
ای سبز و فروزانِ مانده از هزاره ها
زیبا شهر من “ خوی ”
آفتاب می لرزد
خاک می لرزد
آوار سینه ام سوزان
تو را با تن ِ تبدار چکار ؟
آیا تو را نیز زخمی می آزارد ؟
دردی به خود می پیچاند ؟
به حرمت و جلال ِ کو ه هایت
اَورین ” ِ سرفراز و “ چله خانه ” یِ شمس ِ تبریزت
دیگر نلرز.
سوگ ، بس است
زلفَکان ِ آشفته ی مادران را
با خونابه هایِ سرشک هیچ نیامیز .
گهواره ها را تاب ِ سرما و لرزیدن نیست
نوباوگان ات را هنوز پانگرفته ،
و د رکوچه هایت ، مشقَ عشق نیاموخته
در “ چشمه سارِ زلزله "
غرقِ آوار نساز !
تبار خونی من
در دیار آتشها
چشم به آواز فرداها ی خوشبخت دارند .
دمی به خود آی
نسل من خسته و فرتوت
با بیم سالیان
چون بیدی تبر خورده
همچنان می لرزد
اما تو نلرز!
آواز جوانان ات
با گلو های گره خورده
از زیر پل ها بلند است
و نغمه ها همه سیر و پُر
از مهر و رهایی آکنده ،
و حکایت ها همچنان لبریزِ عشق .
تبارت را عاشق باش!
28/10/ 1401