علیرضا ذیحق
شکّاک
داستان کوتاه
از خنده روده بر شده بود وقتی که از شوهرش میگفت. شوهرش مشکوک
شده بود. آن هم به زن همسایه. میگفت این زن دارد مثل آب خوردن
خیانت میکند و من باید زاغ سیاهاش را چوب بزنم. همهی فکر و ذکرش
شده بود او. جند بار هم یواشکی راه افتاده بود پشت سرش و ببیند
کجاها میرود. هر بوتیک و آرایشگاه و خیاط و باشگاه و خانهای را
که او رفته بود میشناخت. این اواخر هم که شوهرش به یک مأموریت
کاری رفته بود تجسساش بیشتر شده بود. روزی آمد و گفت سوار ماشین ِ
یکی شد و نشناختم کیه. اما شمارهی ماشیناش را برداشتم.
علیرضا ذیحق
شکّاک
داستان کوتاه
از خنده روده بر شده بود وقتی که از شوهرش میگفت. شوهرش مشکوک
شده بود. آن هم به زن همسایه. میگفت این زن دارد مثل آب خوردن
خیانت میکند و من باید زاغ سیاهاش را چوب بزنم. همهی فکر و ذکرش
شده بود او. جند بار هم یواشکی راه افتاده بود پشت سرش و ببیند
کجاها میرود. هر بوتیک و آرایشگاه و خیاط و باشگاه و خانهای را
که او رفته بود میشناخت. این اواخر هم که شوهرش به یک مأموریت
کاری رفته بود تجسساش بیشتر شده بود. روزی آمد و گفت سوار ماشین ِ
یکی شد و نشناختم کیه. اما شمارهی ماشیناش را برداشتم. حدس من
درست بود. بعدش یک جوری از طریق دوستانی که در ادارهی پلیس داشت،
سعی کرد مشخصات ِ صاحب ماشین را پیدا کند و از آن روز به بعد کارش
شده ببیند آن مرد چی کاره است که فهمیده ظاهرا قوم و خویش اوست و
اما میگوید این چیزی را عوض نمیکند و ممکن است با هم سر و سرّی
داشته باشند. زن، اینها را میگفت و همچنان میخندید که یکهو گفت:
" به خاطر همین هم میترسم. بد جوری شکاک شده. گیر که میده ول کن
نیست. میترسم از رابطهی ما بو ببره و اگر بعضا میبینی کم آفتابی
میشم بخاطر همینه. " مردی که پشت تلفن، مخاطب او بود گفت: " بعیده
که نتونی دُورش بزنی. هر وقت دیدی سر قرار نمیرسی، یک تک زنگ بزنی
من حالیم میشه."