علیرضا ذیحق
بازخوانی داستان ِ قاچاق نبی
«نبی» دهقان زاده ای فقیر و گمنام بود که به نزد اغنیاء و مالکین به چوپانی می پرداخت . روزی جرقه ی خشم پدرش « علی کیشی»، به ستمی ناروا و بیگاری در زمین ارباب چنان شعله ور می گردد که در اعتراضش به ظلم و نابرابری، غضب خان چنان اوج می گیرد که تن نیمه جان او را نقش زمین می کند و اینجاست که نبی با خشونت به اعتراض بر می خیزد و از واهمه ی انتقامی سخت ، زادگاهش را به اجبار ترک می کند .
مفتون امینی / ترجومه : علیرضا ذیحق
درد هاواسی
عاطیفهجان!
یادیندامی گنجلی ییمیز
کی بیلمزایدیک گوندوزلرنه سایاغ گلیر
و گئجهلر نه جور اؤتور؟
ادامه مطلب ...


علیرضا ذیحق
قهرمانان می میرند
داستان کوتاه
ردّ نگاهم به عقابی خشک شده رو سینهکش دیوار بود که یاد تک پری افتادم لای کتابی. یا بهتر بگویم آخرین کتابی که پدر آن را هنوز تمام و کمال نخوانده کنارش افتاده بود و پر عقاب لای آن و مادر، همانجور تا کرده و در کتابخانهی کوچک بالاسرش تو اتاق خواب گذاشته بود.
ادامه مطلب ...
علیرضا ذیحق
عالی خان و پری
داستان عامیانه آذربایجان
به زیر آسمان خوی، آنجا که روی سبزِ خاک ، تا چشم کار می کرد درختان تبریزی قد برافراشته بودند ، به حاجی صیاد خبر آوردند که زن اش دوقلویی آورده که یکی پسر است و یکی دختر. او که از سرشنا سان شهربود ، خویشان و آشنایان را ضیافتی داد و به رسم ایل ، ریش سفید طایفه نام یکی را محمد نهاد و نام دیگری را پری .
ادامه مطلب ...