علیرضا ذیحق
واهمه
داستان کوتاه
بدنش لرزید و پوست اش سوزن- سوزن شد . انتظار چنین خبری را نداشت . یله شد رو مبل وانگار که نور نیش اش بزند چشمهایش را رو هم گذاشت . فکری تو ذهن اش پیله کرد که خود را در راه پله های دادگاه دید و پشت میله های زندان . تصمیم گرفت کاغذی که او را رم داده بود دوباره بخواند .

علیرضا ذیحق
قرآن ناغیل لاری:
«حضرت نوح» ون داستانی
"آدم"اؤلدوک دن اون گون سونرا، نوح دونیایا گؤز آچدی و 850 یاشی وار ایدی کی ادریس نبی دن سورا پیغمبرلی یه مبعوث اولوب اینسانلاری عدالته، صاف لیغا، صداقته، دوزگون لویه و گؤرونمز بیرجه تانری نین وارلیغینا اوره ک دن ایمان گتیرمه یه دعوت ائتدی.
علیرضا ذیحق
زنی درگرداب
داستان کوتاه
شیفتهی خودبود و این حس که زیباست از نوجوانی بااو. غرور سراغاش میآمد و در رؤیاهایش، مجذوب مردی که درتیغ آفتاب، سایهای بلندداشت. خواستگاران، سرشوقاش میآوردند و نجابتها وتمایل خانواده، تنگناهایی که ناسازگارش میکردند. تاکه روزی برق طلا بیقرارش کرد و خود را سرمست عشق دید و آرزوهایش را پرندهای دست آموز که هر جوری دلاش میخواست پِر میداد.
علیرضا ذیحق
آنا حسرتی
گؤرمهیه گلدیم سه گؤره بیلمه دیم
پریشان ساچلارین هؤره بیلمهدیم
دوداغیم تیترهدی سسیم چخمادی
آنا جان دردینه دؤزه بیلمهدیم