علیرضا ذیحق
مقصر پدرم بود
داستان کوتاه
لحظهی تلخی بود و باید میگریخت. اول نشناختاش و اما تا در خاطراتش پرت شد دید که سیماست. دوست و همکلاسیاش. ده سال آزگار گذشته بود و اگر پابه پای او یک مریض سمج سرنمیرسید، فرارش امکان نداشت.
منصوره اشرافی / ترجمه : علیرضا ذیحق
تاپشیریق
دنیزی سو آپاریر
و قوشی
اوچماق ، اوچوشماق.
علیرضا ذیحق
روبان قرمز
داستان کوتاه
هوایی شد و دست برد به روبان سرش و کز کرد ته واگن. چیزی ته چشمان اش جوشید و اما مطمئن بود که جز سرخی چیزی نیست .عادت اش بود که بغض هایش رابی قطره اشکی در نگاه اش خالی کند.
نصفه نیمه صدایی شنید و با مردی که خودش را به او نزدیک کرده بود پا به ایستگاه گذاشت . با پله ها که بالا می رفت قدش را بلند تر دید و شعله ای تو درون اش افتاد
علیرضا ذیحق
قوجالیق
یارپاق – یارپاق سوزالان
یاشیل لیق دا ن ویداع لاشان
خزل اولوب
آیاق آلتدا دولاشان
چینارلارین چیراق ایدی
یاشامین اوجاقی ایدی .
علیرضا ذیحق
الوداع
تکجه بیله جک سن
کؤچوب گئتدیم
مزاریما بیر چیچک قویوب گئتدی