علیرضا ذیحق
سنگرهای سبز
داستان کوتاه
قهرمان قصه ی ما آنقدرها قوی نبود که بتواند با دیوها ، اجنه ها و یا با آتش های شعله ور از دهان اژدها ها در افتد .او زاده ی عصری بود که شمشیر زنی را شمشیر بازی می گفتند و اسب سواری هم جز برای برد وبخت در میدان های اسب دوانی به هیچ کاری نمی آمد. پس این که می گوییم قهرمان یعنی چه ؟ علت اش شاید تأثیر فیلم های هالیوودی و مسابقات ورزشی در ذهنیت ما آدمها باشد و دیگر هیچ ؟ این قهرمان یا آرتیست اول داستان ما ، یک آدم خیلی معمولی بود با گوشت و پوست و استخوانی که اگر کرکره ی مغازه اش را حتی یک روزنمی توانست بالا بدهد ، کمرش خیلی راحت می توانست بشکند .اگر هم به نظر سرپا می رسید به خاطر حرمتی بود که به خانواده اش قائل بود و نمی خواست که آنها رادچار یأس فلسفی کند . او حالا پنجاه سال دارد و دو رویی و غل و غشی را کسی از او شاهد نبوده است و اما زمانی سخت عاشق بود . متأسفانه جوان بود و کاری هم نمی شد کرد . بدی عشق اش هم این بود که هیچ کسی قادر نبوددستی بالا بزند و با خواستگاری مسئله را فیصله دهد . چرا که او عوض چسبیدن به زیبا رویی از درو همسایه ، چسبیده بود از واژه ها . تاکه روزی سرِ سبزو زبان سرخ او ماتادورها را به هوس انداخت و او را بردند به میدان گاوبازی . دوربین ها هم به کار افتاد و از ترس و لرز او به هنگام در رفتن از زیر دست و پای گاوها ، هرکسی برای آرشیو خود تصاویری گرفت . امابعدها که ازدواج کردزن اش با تبحری که در آرایشگری داشت سرِ او را یک دست سیاه کرد و امابا رنگ سرخ زبان اش نتوانست کاری بکند . طوری که حتی برای فارغ التحصیلان جانورشناسی کارپیداشد و برای او که مردم شناسی خوانده بود کاری گیر نیامد . تاکه رفت دنبال مسافر کشی تو مسیر انقلاب و آزادی و هفت سال تمام ، تاب آورد. با مایه ای که دست اش آمده بود یک مغازه ی گل فروشی باز کرد و در میان گل ها و بوته ها دیگر غمی نداشت . روزها داشتند می گذشتند که قهرمان ما دوباره یاد سبز اندیشی های گذشته اش افتاد . شد غمخوار طبیعت و از اینکه باغها و مزارع هر روز جایشان را به سنگ و آهن و سیمان و آجر میدادند دل اش گرفت . رفت و مجوزی گرفت برای جبهه ای به نام جبهه ی سبزو به همراه مردمان سبز اندیش کارش شد در روزهای تعطیل پناه به طبیعت و زباله ها
ر از کوه کمر جمع کردن . کوهنوردان و گردشگران نیز به آنها پیوسته وقلب ها همه سنگرهای سبزی شدند که طبیعت و شهر خود را زیبا و سبز می خواستند . اما افراد جبهه ، روزبه روز می دیدند که طبیعت دارد کوچکتر می شود و شهرشان آلوده و بزرگ تر.
سربازان جبهه که همه تا حدودی با اصول و مبانی روشهای تحقیق آشنایی داشتند ، در بررسی های کارشناسانه متوجه شدند که در شهر ، موجوداتی نامرئی می گردند و رد پایشان حتی زیر میکروسکوپ ها هم قابل مشاهده نیست . تاکه یکی از سربازان جبهه به خاطر عشق اش به متون اساطیری ، شک اش رفت به دیوهای شاهنامه که شبانه از کنام خود بیرون می آیند .
اینجاست که قهرمان ما با ایجاد شکافی در گوشت تن اش نمک برآن ریخت و شب را بیدار ماند که ببیند این دیوها چه ریختی اند و چه جوری شهر را در اندک مدتی این همه به عقب هل داده اند . نیمه های شب ، سروصدای عظیمی بلند می شود وتا از سنگر خود نگاهی به بیرون بیندازد دهها کامیون و تریلی و جرثقیل می بیند که در یک آن زمین را از آهن و سیمان و آجر تلنبار کرده و دارند در می روند . تابجنبد همه رفته بودند و ناچارشد قضیه را از زمین بپرسد . زمین که گریه امان اش نمی داد اشک هایش جویی شد و ریخت به رودخانه ای خشک .
فردا یش بود که جبهه ی سبزبه فکر همایشی افتاد و سینمای شهر را که دیگر کسی به فیلم هایش نمی رفت چند ساعتی اجاره کردندو روزی که قراربود همایش برگزار شود نگو که بلیط فروش سینما در جریان نبوده و با همه ی کسادی که به آن عادت داشت ناگهان صبح آن روز همه ی بلیط های سالن را چند نفری پیش خرید می کنند. همایش که شروع می شود جایی برای مهمانان و سربازان جبهه پیدا نمی شود و تا می خواهند اعتراضی بکنند سی چهل نفری که مرتب سوت می زدند و از آپاراتچی می خواستند فیلم را شروع کند ، عصبانی شده و هرچه تخم مرغ گندیده تو جیبشان بود می زنند به سر وصورت صاحبان همایش و مردم هم از بیرون می ریزند که ببینند چه فیلمی است که این جوری سرو صدا کرده .
داشت موضوع به محکمه ارجاع می شد که یکی از ماتادورها عکسی از گذشته ی او به قهرمان ما نشان داد ووی نیزبه عنوان مدیر جبهه ی سبز واینکه اگر روزی به گل و سبزه هایش آب نمی داد آنها حتما می خشکیدند، با اعلام انحلال جبهه ، از شکایت اش گذشت و شد کسی که دیگر بی هیچ حس رمانتیکی ، فقط به سود گلهایی می اندیشید که هر روزه می فروخت ووصله ی زندگی اش می کرد .