یا ابوالفضل !
داستان کوتاه
مادرم رخت سبزی تنم کرد و گفت :
" تا چهل روز باید این پیراهن تنت باشه که نذرابوالفضل کرده ام ."
اماخودش سیاه پوشیده بود. مثل خیلی از آدم گُنده ها . به این خاطر هم زدم زیر گریه و با جیغ و دادگفتم :
" منم سیاه می خوام .مگه نمی بینی بزرگ شده ام و دارم به مدرسه میرم ؟ "
ادامه مطلب ...
علیرضا ذیحق
زخم شیشه
داستان کوتاه
در چارچوب چوبین قابی کهن ، با شیشه ای کدر و شکسته ،چون مِهی لغزنده ونرم درنگاه ام شکل گرفت . وتا چشمانم لحظه ای بر چشمان درشت و گیرایش و چهره ی مغموم او که تمام قاب را در بر گرفته بودخیره مانَد، در انبوه مه پر رنگی که شتابان چهره اش را محو می ساخت ، گم گشت .برق نگاه اش با پلک هایی که زخم شیشه خونی اش ساخته بود، متعجب ام کرد .نگاه آشنایی بود که در ورای سالیانی دور – همچو امروز که در مِه گم گشت – گم اش کرده بودم . اما در آن روزهایی که دیگر نیستند ، طور دیگری بود .در لبخند و نگاه اش گرمی مطبوعی بود .اما امروز که او را دیدم ، سرمای عجیبی را در جای – جایِ بدن ام حس کردم . برق نگاه اش گویی نوری شفاف از انبوهی بلور یخ بود که بی هیچ واسطه ای در تن آدم رسوخ می کرد .
ادامه مطلب ...

مجله ترکی "ده ده قورقود " ، شماره 3
سال اتشار 1359 ، محل انتشار : تبریز
علیرضا ذیحق
عشقه خیانت
حئکایه
علیرضا ذیحق
" هود " نبی نین داستانی
چئشید لی تانری لاری عیبادت ائده ن " عاد " خَلْقی نین قصرلری ، ائله جیلوه لی و ایشیل – ایشیل پارلایان داش لاری نان گؤی اوزه رینه بوی آتمیشدی کی اونلاری گؤرمه ین بیری ، گؤردوک ده گؤزلرینه اینانماییب هرزاد نظرینه اینانیلماز بیر رویا گلیردی .
"عاد " خلقی چوخ ساغلام ، بوی بوخونلو و بیلیک لی بیر ائل ائلاراق ، اَکینه جک ، معمارلیق و داش یونما ایش لری ایله مشغول اولارکن ، عصرین اَن زنگین آداملاری حسابلانیردیلار .