مارال ( قصه ها ، شعرها و یادداشت های علیرضا ذیحق)

مارال ( قصه ها ، شعرها و یادداشت های علیرضا ذیحق)

نقل مطالب ترکی و فارسی این وبلاگ در مطبوعات، کتب و شبکه های اجتماعی با ذکر نام نویسنده بلامانع است. alirezazihagh@gmail.com
مارال ( قصه ها ، شعرها و یادداشت های علیرضا ذیحق)

مارال ( قصه ها ، شعرها و یادداشت های علیرضا ذیحق)

نقل مطالب ترکی و فارسی این وبلاگ در مطبوعات، کتب و شبکه های اجتماعی با ذکر نام نویسنده بلامانع است. alirezazihagh@gmail.com

بوی کاغذ در روز خبرنگار / علیرضا ذیحق

  علیرضا ذیحق


بوی کاغذ در روزخبرنگار


روزنامه نگاری در هرعهد و زمانی ، سختی های خود را داشته است و خبرنگار به عنوان فردی که نبض جامعه را باید حس کند و در خطوط و مرزهایی که احاطه اش کرده دنبال راهی باشد که بتواند به انعکاس واقعیت ها بپردازد، کاری طاقت فرسا را برعهده دارد . خونابه ی دل خوردن و با مشقت ها اخت شدن و مراقب این بودن که در عصر شتاب ، خبری نسوزد و حقیقت به تیغ جعل و دروغ ، مسخ نگردد، کوچکترین وظایفی می شوند که یک خبرنگار با آن دمخور است . روزگاری که آتش و خون درتکه های این خاک ، چهره ی جهان را پرالتهاب کرده است و خبرنگاران از کنام آتش با صدا و تصویر خود برخانه های جهان میهمان اند ، آیا می شود این همه جان برکفی وخطر را به دیده ی اغماض نگریست ؟ بی شک که روزنامه نگاری و به تبع ِ آن کار آمدترین اهرم اش یعنی خبرنگاری ، به عبور از میدان مینی می مانَد که هرگام اش خوف است و مرگ . در ابعاد یک شهر و کشور نیز که آتش و دودی نیست وضعیت جز این نمی باشد  و وقتی که  بین راستی و ناراستی  و واقعیت و نیرنگ ، عیاری به سنجش می گذاری و خبرنگاران ، پیشتاز این عرصه اند و می خواهند حقیقت ها و کاستی ها برملا شوند ، هزار و یک چشم ، براو زخم چشم می زنند ویا می خواهند که به تطمیع و زور ، اورا از پندار نیک اش باز گردانندو لذا طی  این سنگلاخ خونین به هر رو دشوار است . خبرنگاری که جز خبر باید گزارشی از موضوع خبرش را نیز با سوابق سالیان و ماهیان  در ذهن داشته باشد و وقتی همه از کار و وظیفه ی خود فارغ می شوند تازه او باید در عرصه ی تلاش باشد و بنویسد و گزارش بدهد ، کاری دارد که به آگاهی متصل است و همچنین  به حیطه ی خستگی ناپذیری.

اما این که آیا در قبال آن همه به جان کوشیدن و اطلاع رسانی، جز در روز خبرنگار ، از این سیمرغان عرصه ی تعهد یادی هم می شود یا نه دریغ که کمتر به یاد می آیند . همچنین آیا دارای یک  تشکل صنفی  و سندیکایی قوی هستند یانه که به قوی نبودن چنین تشکلی اذعان می شود و این که آیا گرمی بازار جراید و رسانه ها  طوری هستند که دانشجویان رشته ارتباطات ، بیمی از بیکاری در آینده نداشته باشند که باز جواب منفی است . لذا حل این معظلات ساز و کار خود را می طلبد و هر روزی باید به عبارتی روز خبرنگار محسوب شود که قدر و منزلت این صنف فرهیخته به چشم بیاید .خصوصا که بوی کاغذ و بوی فرهنگ از هم جداناپذیرند و این دردمندان آزاده که با جوششی از عشق ، نه ابزار بلکه پل ارتباطی بین مردم و مسؤولین اند وجز تعهد به ذات حقیقت ، عناصری بی طرف اند ، باید  که از امنیت ، ثبات شغلی ، بیمه و حقوق صنفی برخوردار باشند و مهر آنها مهربانه بر دلها بنشیند .  از آنجا که خبرنگاران به عنوان یک میانجی بین مردم ونخبگان سیاست گذار حضور دارند بعضا پیش می آید با طرح هوشمندانه ی مسائل و ساده نمودن اطلاعات پیچیده ، در تصمیم گیری های مردم نقشی اساسی ایفا کنند و با حضور در قلب ماجراها و حوادث و تصفیه ی  اخبار، به افکار عمومی نیز جهت بدهند و لذا ضرورت وجود خبرنگاران در جوامع مدرن بیش از پیش آشکارتر می باشد وچه بسا که بوی کاغذ آنها با باروت  ونموری دخمه هاهم بیامیزدو نقش آنان را برجسته تر کند .   



یادداشتی بر کتاب " پژواک " نوشته ی " عبدالله عظیم آبادی " / علیرضا ذیحق

علیرضا ذیحق


یادداشتی بر کتاب " پژواک " نوشته ی " عبدالله عظیم آبادی "


زندگی روزمره آکنده از خبرها و وقایعی است  که وجدانهای بیدار را می آزارد وانسانهای مسؤول را ناچار به جهت گیری و بیان دیگاهاشان می کند . هیچ انسان اجتماعی که مدنیت و فرهنگ از ویژگی های بارز شخصیت اوست ، نمی تواند نسبت به مسائلی که با سرنوشت ، رفاه و امنیت عمومی در ارتباط است ، بی تفاوت باشد .


 

ادامه مطلب ...

محبوبه و سرخوش / داستان عامیانه آذربایجان / علیرضا ذیحق

  علیرضا ذیحق


محبوبه و سر خوش


داستان عامیانه آذربایجان

 

روزگاری که شاه عباس در اوج عزت و قدرت ،اصفهان را زیر نگین خود داشت مردی بود به نام خواجه هدایت که در خسّت و زراندوزی شهره ی آفاق بود و برای کسب ثروت ، دمار از روزگار بینوایان در می آوُرد . خواجه هدایت اولادی نداشت و بخاطر خرج و مخارجی که ممکن بود فرزندش رو دست اش بگذارد تمایلی هم به بچه دار شدن نداشت .


  ادامه مطلب ...

ناجورها / داستان کوتاه / علیرضا ذیحق

علیرضا ذیحق

 

ناجورها

 داستان کوتاه


پدر بزرگ را تا این حد پریشان ندیده بودم . کم حرفی و توداری اش هم مانع بود که به آشفتگی اش پی ببرم . نشسته بود رو سکوی بانک ِسرِ کوچه و حتی جواب سلام مرا زورکی داد و جلو که رفتم گفت : " برو خونه که می خوام تنها باشم . "


 

ادامه مطلب ...

افسانه های آذربایجان / کچل حقه باز / علیرضا ذیحق

  علیرضا ذیحق


افسانه های آذربایجان:


کچل حقه باز

 

یکی بود یکی نبود ، غیر از خدا هیچ کس نبود .یک کچل بود و می مرد برای دختر عمویش. عمو اما دختر بِده نبود. روز ی کچله می رفت به آبادی بالا که وسط راه ، باران گرفت . کچله فوری رختش را کند و خاک کرد . باران که بند آمد کچله هم راه افتاد. از پیچ گردنه رد می شد که خورد به یک پیره مرد. پیره مرد که خیس آب بود تا کچله رادید خیلی تعجب کرد .


  ادامه مطلب ...