مارال ( قصه ها ، شعرها و یادداشت های علیرضا ذیحق)

مارال ( قصه ها ، شعرها و یادداشت های علیرضا ذیحق)

نقل مطالب ترکی و فارسی این وبلاگ در مطبوعات، کتب و شبکه های اجتماعی با ذکر نام نویسنده بلامانع است. alirezazihagh@gmail.com
مارال ( قصه ها ، شعرها و یادداشت های علیرضا ذیحق)

مارال ( قصه ها ، شعرها و یادداشت های علیرضا ذیحق)

نقل مطالب ترکی و فارسی این وبلاگ در مطبوعات، کتب و شبکه های اجتماعی با ذکر نام نویسنده بلامانع است. alirezazihagh@gmail.com

نوحه گری و حزن درون در ایام محرم الحرام / علیرضا ذیحق

  علیرضا ذیحق


 


 

نوحه گری و حزن درون در ایام محرم الحرام 



در خیالهای کودکانه که گم می‌شوم و سینه زنان و زنجیر زنان دل شیفته را به یاد می‌آورم، حماسه‌ای در ذهنم جان می‌گیرد که روزگارانیست مرا از آن گریزی نیست. موج اشکان سرریزام را وقتی که به واقعه‌ی کربلای اندیشم، دمی مجال ایستادن نمی‌بینم و با نیلی رخ اطفال مه‌وش آل‌ طاها هوای دلم را ابری می‌یابم.


 

ادامه مطلب ...

بابک حیاتی نین باشلانیشی / پاتریشا کرون / ترجومه ائده ن : علیرضا ذیحق

  پاتریشا کرون


چئویره ن : علیرضا ذیحق


 

بابک حیاتی نین باشلانیشی


بابک حیاتی نین  ایلک ایل لری حاققیندا جانلی و آیدین بیر شرح ، " واقد ابن عَمرو التمیمی " آدلی  بیریندن اَلده دیر کی بابک ین اخبارینی یازیب دیر وظاهیرده  بابک ین قیامی واختی و یا بیرآز اندان سونرا اردبیل ده یاشاییردی . اونون یازدیغینا گؤره بابک ین آناسی کندلی بیر قادین اولاراق آدی " ماهرو " ایدی و " میمَذ " بؤلگه سیندن دیر کی اردبیل منطقه سینده ایدی .


 

ادامه مطلب ...

نیایش / داستان کوتاه / علیرضا ذیحق

  علیرضا ذیحق


نیایش


داستان کوتاه


آشتی اش با خدا همه اش در یک چشم به هم زدن بود . او که همه اش می ترسید و استرس تو جان اش ریخته بود  و جرمی نداشت و متهم بود و در آستانه ی محاکمه ای احتمالی ، یکهو آتشفشانی از امید و آرامش حس کرد و در میان گدازه های آتشی که هستی اش را می سوازند و همه ناامیدی بود و یأس  و خیالاتی شدن های مدام . مثل قهرمانی پولادین ، فااتحانه از زیر آن همه سوزندگی و هراس لحظه ها گریخت .


 

ادامه مطلب ...

انسان و خاک / شعری از علیرضا ذیحق / ترجمه از ترکی : امینه معرفت خواه ( همراه با متن ترکی )

 شعری از علیرضا ذیحق / ترجمه : امینه معرفت خواه

انسان و خاک


از ریشه ی گلهای پیچک می بوسم

و مثل تاب ازاین شاخه به آن شاخه آویزان میکنم

بچه ها تاب بازی میکنند

می خندند

بدون اینکه آفتاب چشمهایشان را خیره کند

و من در مزرعه

ایستاده به درختی تکیه کرده ام

یک مشت خاک را ازمین برداشته

به کوچه های قلبم می پاشم

ادامه مطلب ...

حماسه و محبیت در ادبیات شفاهی آذربایجان : داستان شاه اسماعیل / علیرضا ذیحق

  علیرضا ذیحق

 

حماسه و محبیت در ادبیات شفاهی آذربایجان  :

 

 داستان شاه اسماعیل

 

حیدرشاه که مردی از تبار شیخ صفی بود و قلمرو حکومتش در قندهار گسترده بود  در راز و نیازش با درگه حق ، از درد بی اولادی می نالد و در این اثنا درویشی قصیده گویان رد می شود و حیدرشاه او را به قصر می خواند . درد دل با او باز می گوید و از درویش وعده ای می شنود که باید درب گنجینه ها به روی فقیران بگشاید که شاید با خرسندی آنان ، سمند بخت با او یار شود . او نیز خزاین و غنایم هر چه داشت به نذر و نیاز بخشش می کند و روزی آن رفته چنانچه وعده اش بود باز  می آید .

ادامه مطلب ...