مارال ( قصه ها ، شعرها و یادداشت های علیرضا ذیحق)

مارال ( قصه ها ، شعرها و یادداشت های علیرضا ذیحق)

نقل مطالب ترکی و فارسی این وبلاگ در مطبوعات، کتب و شبکه های اجتماعی با ذکر نام نویسنده بلامانع است. alirezazihagh@gmail.com
مارال ( قصه ها ، شعرها و یادداشت های علیرضا ذیحق)

مارال ( قصه ها ، شعرها و یادداشت های علیرضا ذیحق)

نقل مطالب ترکی و فارسی این وبلاگ در مطبوعات، کتب و شبکه های اجتماعی با ذکر نام نویسنده بلامانع است. alirezazihagh@gmail.com

منصوره اشرافی ، شاعری دلْداده به فوج اختران / مقاله ای از علیرضا ذیحق

        علیرضا ذیحق


 

 

منصوره اشرافی ، شاعری دلْداده به فوج اختران

 

در قطعه شعرهای منصوره اشرافی آنچه که بیش ازهمه به چشم می خورد شور و شرار شاعرانه ی آنهاست و انعکاس تصویری از دنیایی که شرنگِ تلخ بودن ،آدمی را به دشواریِ وظیفه در زمان فرا می خوانَد و باید که " در دایره ی اجبار و بیهودگی " کیمیاگری مصلوب بود و با " کتیبه های هرگز نخوانده " پیوند خورد .



  ادامه مطلب ...

مقاله ای به زبان ترکی / علیرضا ذیحق ، خوی ادبیاتیندا بیر چالیشقان اوستاد / محمدرضا کریمی ( م. کریمی )

  م. کریمی



علیرضا ذیحق، خوی ادبیاتیندا بیر چالیشقان اوستاد

علیرضا ذیحق بوگون آذربایجان ادبیاتی ساحه سینده گؤرکملی شخصیت ­لرین اؤنونده گئده ­ن بیر سیمادیر. او، حیکایه چی، فولکولور توپلایان، شاعیر، یازار، دیلماج، آراشدیریجی و ایکی دیللی بیر یازاردیر. او داستان یازیر، رومان یازیر، ترجمه ائدیر، ادبی نقد یازاراق اثرلری آراشدیریر، فولکولور توپلاییر و ادبیات ساحه­ سینده آراشدیرمالار و درین ادبی تحقیق­لر ایره ­لی آپاریر، یازیچیلار و صنعتکارلارلا دانیشیقلار آپاریر و هر حالدا چالیشقان بیر ادیب کیمی دورمادان چالیشیر. عئینی حالدا چوخ اوره یه یاتان، پام دویغولو، یومشاق خویلو و یوشکسک شخصیته مالیک بیر انساندیر.


                                                                                                                                                                                                        


ادامه مطلب ...

آتیه / داستان کوتاه / علیرضا ذیحق

  علیرضا ذیحق


آتیه


داستان کوتاه


پای مجسمه ایستاده بود . همسرش مرتب از او عکس می گرفت . تا که زن گفت :

- بسه دیگه . بین این همه عکس یکی دوتاش شاید به درد خور بود .

- ترسم از این است که باز نپسندی . اصولا به هر عکسی که می گیرم ایراد می گیری .

  ادامه مطلب ...

خوی ناغیل لاریندان : زیرناچی / یازی یا آلان : علیرضا ذیحق

علیرضا ذیحق

 

خو ی ناغیل لاریندان :


زیرناچی

 

بیر گون وارایدی بیر گون یوخ ایدی .گون لرین بیرینده زیرناچی بیر کیشی وار ایدی .زیرنا چالان دیشی دوشموشدی و کاسیب لیخ  بوله سینه بَح زور وئریردی .سالدی چیخدی گؤردی اؤلمه سی فالماسین نان یاخچی دی .قوللارینی بوش بئکار توولویوب قره گون نن اَل لَش مَح بوله سین یورموشدی .باشینا ویریر کی گئده  شاهین یانینا . شاه قاپی سیندا نؤکرلر  اونو گؤروب قووورلار .


ادامه مطلب ...

مکتوبات / وداع عاشقانه / یادداشتی از علیرضا ذیحق

  مکتوبات / یادداشتهای علیرضا ذیحق


وداع عاشقانه


میان ورق پاره ها دنبال یادداشتی بودم که نوشته ای کوتاه به چشم ام خورد .داستان یک عشق قدیمی بود که روزگاری درگیرش بودم و اما  بنا به تعهدات خانوادگی که داشتم باید دل می کندم . سعی ام را می کردم و اما  نمی توانستم قانع اش کنم . روزی یادداشتی که از دل ام برمی آمد برایش نوشتم و این وداعی شد برای همیشه . هرچند که هنوز هم هروقت یادم می افتد اشک از چشمان ام می زند بیرون . متن یادداشت چنین بود :

"دیری است که  زمانه برای من ، دل و دماغی برای شور آفرینی باقی نگذارده است . این وسط وقتی  یک جان شیفته هم  به طرزی شگرف و روحنواز ،  قلب مرا از عطر و نور آکنده می سازد ، مثل یک تکه سنگ در خود فرو می روم و تمام وجودم  کتیبه ای  صخره وار می شود که با همه ی حرفهای نقشینه وارش، فریادی از آن بر نمی خیزد . می گویم فریاد که هرچه هست از قلب برمی خیزد و وقتی  دلی به سترونی و بی جوششی خو گرفته است ، احساس نیز کرخت می شود . هستی ات کویری می شود که اگر چشمه ای از مهر نیز در آن بجوشد تا بجنبی در شن های دلگیری گم می شود . کلمات ، رنگ می بازند و وقتی امیدی به فردا نداری که آسمان روزها در این دیار یا همه یکرنگ اند و یا که بدتر از دیروز و پریروز ، واژه ی امید را نیز نمی توانی تکرار کنی . وقتی امیدی نیست آرزونمی شکفد و جرات مهر ورزی گرفته می شود . مفتون بودن را باور می کنی و اما درگیر یک جریان عاطفی شدن ، اعصاب ات را مثل خوره نقب می زند . سکوت می کنی که شاید از یاد بروی و وقتی هنوز از یادت نمی کاهند ، چاره ای نمی ماند جز آنکه حرفهایت را روی کاغذ بریزی و برگی به یادداشتهای دلتنگی ات اضافه کنی . دوست داری که یکی به دوستی می خواندت و در میانسالی روزگارت ، هنوز از چهره ی فناشده ات دوری نمیگزیند . یکی که چون الماسی تراشیده  تارو پود هستی ات را روشن می دارد و برایت عزیز است وبه تعبیر شاعر ،  چون ستاره ای رسته از فساد خاک است و اما می خواهی که فراموش ات کند . چرا که زندگی سراچه ی رنج است و در پیله های تو در تویی که ما را احاطه کرده و ما را توان گسستن آن شرایط نیست بهتر است که دوستی ها جاودانه بمانند  و دلدادگی ها را ، چون خاموشان نظاره گر باشیم . حافظ می گوید :" ز دست بخت گران خواب و کار نابسامان – گَرَم بُوّد گله ای رازدار خود باشیم "