علیرضا ذیحق
نازکای شعر امروز و چشمان هزارساله
شعری که مولود الهام ، حس، شعور و تصمیم آدمی برای انعکاس و بیان تجربه ها ی فردی و جمعی و همچنین ارتعاش خیزابهای ملتهب درون باشد وهمچنین بی قید به اجبار وزن و قالب و نگاه های برآمده ازکلیشه و سنت ، هنری پیشرو است . هنر شاعری نیزدرجهانی که آدمیان اش روشنگری را پاس می دارند و اما" تاریکی ، فهم پایینی از چشمها دارد " (1 ) شاعران فهیم خود رادرآستانه اش می بیند که نو بودن رابه نوع نگاه می سنجند. نگرشی که زیرین ترین لایه های عواطف و اندیشه را بر می تاباند و انسانی آرزویش است که آزادگی را دوست دارد و مبشرچند صدایی و کثرت درحوزه های رفتاری و اجتماعی باشد . شعرهای ماندگارجهان نیز همیشه بر این سیال گونگی درابعاد حس و تصویر، مهرهای تأیید زده اند . بی اغراق ، زمانه زمانه ی مکاتب ادبی و ظهورغولهای هنر نیست و عصری که با دیجیتال زایش یافته و قرن بیست و یک میلادی رامی زید ، عصر لحظه ها و کشف هاست . دستاوردی در هنر که دیگر نه به نامها بلکه به جریانی از هنرمفتخر است که مرزهای آن ،از تارو پود جهان بافته شده وبه درک های مشترک بشری می انجامد . بی شک که جهان شاعران بزرگی را درمهد خود خواهد داشت و اما دیگر ، شهریاری نخواهد داشت و زمان ، حکمی نو در خواهد افکند و شاید هم شاعران نیز به مرور زمان صنفی شوند و فقط هنرورانی شاعر نامیده شوند که نگرانی شان ، ازسقوط آدمی باشد . چنان که در این سالهای اخیر ، کمتر برنده ی نوبل ادبی داشتیم که واقعا غولی باشند .
اما در باز گشت به شعر بومی مان ، فاطمه محسن زاده در یکی از شعر هایش چنین آورده که " عصر جنسیت ، مردانگی اش را به رخ می کشد " و می گوید : " سقوط کردی ، بی هیچ قانونی ، بی هیچ جاذبه ای " و اینجاست که شاعران سرزمین من ، جهانی ترین پژواک ها را در گوش جهان انداخته اند و اما اگر دنیایی به احترام اش به پا نمی خیزد ،نه تقصیر جهان بلکه گناه خودمان است .ما چشم از غولها که دیگر همسانشان راهیچ خاکی نخواهد زایید برنمی داریم .اصولا هم هرناشر و مترجمی دنبال آانهاست که انها خوب می فروشند و خوانندگان آثار ادبی هم با هزار زبان قانع شده اند که تا یکی چهره نشده ، دنبال کارهاش نباید بود ونسل ها هم غافل که نهنگان در عصر خود حتی یک ماهی سیاه کوچولو نیز حساب نمی شدند . اصولا هم جهان غولی نزاییده و اگریکی را هیولایی نامیده ایم ، به تعبیر شاملو ، در سترونی ِ عصرها و کم مایه بودن اش از استعدادها وآدمیت ها بوده است . چنان که عصر جنسیت نیز دیریست سپری شده و زن و مرد بودن هیچ ملاک معقولی درنقد ها و ارزیابی هانیست .
" عفت کیمیایی " ، شعری کیمیا دارد و به شکلی ، گویاترین تصویرِ تصوّرهای عصر:
این روزها
تیک تاکِ ساعت
به قرار نیست!
1- برگرفته از شعر" مریم مقدم"
یدالله مفتون امینی
ترجمه به ترکی : علیرضا ذیحق
ایل لر گئتدیلر
ساری آتلار کاروانیندان دوشمه میش
ماوی چایین اهمالجا آخیشی لا
ایللر گئتدیلر.
ایللر
یئنی جه دامادلارکی اوزگون ایدیلر
سون قوروش لاری دار گرده ک لرین یاریمچیق یانان
چیراغ لاری اؤنونده فایدا وئرمه میش!
ایللر گئتدیلر
ایللر گئتدیلر و اؤزلریله سئوگی نی ده، ماهنی نی دا آپاردیلار
آلمانی، اوزوگو، قدحی، گزمه گی و اوچو شؤدا آپاردیلار!
سحر یئلی چیرپینارکن، اوتانسین شمعین وفاسیندان
سحر کؤچن لر گئجه دوستلاری ایله وداع لاشمایینجا
ایللر گئتدیلر
لحظه لر قالدیلار
سون فورصت، نه قدرده آزراق و قورخوداجاق
یادیگار قالمیش بیر سیگارتک، مسلول بیر شاعیرین یانیندا
بیر عؤمور یاندیریلمامیش.
مکتوبات / یادداشتی از علیرضا ذیحق
وداع عاشقانه
میان ورق پاره ها دنبال یادداشتی بودم که نوشته ای کوتاه به چشم ام خورد .داستان یک عشق قدیمی بود که روزگاری درگیرش بودم و اما بنا به تعهدات خانوادگی که داشتم باید دل می کندم . سعی ام را می کردم و اما نمی توانستم قانع اش کنم . روزی یادداشتی که از دل ام برمی آمد برایش نوشتم و این وداعی شد برای همیشه . هرچند که هنوز هم هروقت یادم می افتد اشک از چشمان ام می زند بیرون . متن یادداشت چنین بود :
"دیری است که زمانه برای من ، دل و دماغی برای شور آفرینی باقی نگذارده است . این وسط وقتی یک جان شیفته هم به طرزی شگرف و روحنواز ، قلب مرا از عطر و نور آکنده می سازد ، مثل یک تکه سنگ در خود فرو می روم و تمام وجودم کتیبه ای صخره وار می شود که با همه ی حرفهای نقشینه وارش، فریادی از آن بر نمی خیزد . می گویم فریاد که هرچه هست از قلب برمی خیزد و وقتی دلی به سترونی و بی جوششی خو گرفته است ، احساس نیز کرخت می شود . هستی ات کویری می شود که اگر چشمه ای از مهر نیز در آن بجوشد تا بجنبی در شن های دلگیری گم می شود . کلمات ، رنگ می بازند و وقتی امیدی به فردا نداری که آسمان روزها در این دیار یا همه یکرنگ اند و یا که بدتر از دیروز و پریروز ، واژه ی امید را نیز نمی توانی تکرار کنی . وقتی امیدی نیست آرزونمی شکفد و جرات مهر ورزی گرفته می شود . مفتون بودن را باور می کنی و اما درگیر یک جریان عاطفی شدن ، اعصاب ات را مثل خوره نقب می زند . سکوت می کنی که شاید از یاد بروی و وقتی هنوز از یادت نمی کاهند ، چاره ای نمی ماند جز آنکه حرفهایت را روی کاغذ بریزی و برگی به یادداشتهای دلتنگی ات اضافه کنی . دوست داری که یکی به دوستی می خواندت و در میانسالی روزگارت ، هنوز از چهره ی فناشده ات دوری نمیگزیند . یکی که چون الماسی تراشیده تارو پود هستی ات را روشن می دارد و برایت عزیز است وبه تعبیر شاعر ، چون ستاره ای رسته از فساد خاک است و اما می خواهی که فراموش ات کند . چرا که زندگی سراچه ی رنج است و در پیله های تو در تویی که ما را احاطه کرده و ما را توان گسستن آن شرایط نیست بهتر است که دوستی ها جاودانه بمانند و دلدادگی ها را ، چون خاموشان نظاره گر باشیم . حافظ می گوید :" ز دست بخت گران خواب و کار نابسامان – گَرَم بُوّد گله ای رازدار خود باشیم "
25/2/93
علیرضا
ذیحق
بولبول یوواسی
حکایه
قیرمیزی آجی بی بار لارین توزونو ، اُووجونان آغزینا تؤکولدویو و گؤزلرین دن یاش سوزوب هارای تپه رک ، دیل و دوداغی نین یانیب توتوشماسینی هله اونودمامیشدی. هابئله اود اوستونده داغ لانمیش بیر قاشیقین اَلینه باسیلماسی و قابار چالیب یارا قویموش دریسینی کوچه ده کی و مدرسه ده اولان یولداش لاریندان هفته لر له گیزلت مه سی اونون اوشاقلیق دان یادیندا قالان خاطیره لر ین بیر دامجی سی ایدی.