مارال ( قصه ها ، شعرها و یادداشت های علیرضا ذیحق)

مارال ( قصه ها ، شعرها و یادداشت های علیرضا ذیحق)

نقل مطالب ترکی و فارسی این وبلاگ در مطبوعات، کتب و شبکه های اجتماعی با ذکر نام نویسنده بلامانع است. alirezazihagh@gmail.com
مارال ( قصه ها ، شعرها و یادداشت های علیرضا ذیحق)

مارال ( قصه ها ، شعرها و یادداشت های علیرضا ذیحق)

نقل مطالب ترکی و فارسی این وبلاگ در مطبوعات، کتب و شبکه های اجتماعی با ذکر نام نویسنده بلامانع است. alirezazihagh@gmail.com

داستان کوتاه به زبان ترکی / بولبول یوواسی / حکایه / علیرضا ذیحق

http://s9.picofile.com/file/8301435042/%D8%B9%D9%84%DB%8C%D8%B1_qh.jpg   علیرضا ذیحق

 

بولبول یوواسی


حکایه

قیرمیزی آجی بی بار لارین توزونو ، اُووجونان آغزینا تؤکولدویو و گؤزلرین دن یاش سوزوب هارای تپه رک ، دیل و دوداغی نین یانیب توتوشماسینی هله اونودمامیشدی. هابئله اود اوستونده داغ لانمیش بیر قاشیقین اَلینه باسیلماسی و قابار چالیب یارا قویموش دریسینی کوچه ده کی و مدرسه ده اولان یولداش لاریندان هفته لر له گیزلت مه سی اونون  اوشاقلیق دان یادیندا قالان خاطیره لر ین بیر دامجی سی ایدی.


  ادامه مطلب ...

مکتوبات / قلم فرسایی و زبان مادری / یادداشتی از علیرضا ذیحق

http://s9.picofile.com/file/8301435042/%D8%B9%D9%84%DB%8C%D8%B1_qh.jpg   علیرضا ذیحق


قلم فرسایی و زبان مادری


بعضی وقتها چنان دلسرد می شوم که انگار همه ی زندگی ام بیهوده بوده است . در این عمر شصت ساله ، چهل سال اش را بی وقفه نوشته ام . از شعر ، قصه ، مقاله ، نقد ، فولکلور و غیره . اما تیرگی بخت من چنان بوده است که باید به دو زبان می نوشتم . به فارسی که در مدرسه و دانشگاه آموختم و به ترکی که زبان مادری ام بوده است .فارسی برایم راحت تر بوده و مخاطبان فراوانی داشته است و اما ترکی رسالتی بوده که با همه ی سختی اش و اینکه خواندن و نوشتن اش را پیش خود یاد گرفته ای باید انجام می پذیرفت . ترکی مخاطبش بخاطربیسوادی و کم سوادی اکثریت ترک زبانان در زبان مادری کم بوده و اگر هم در مجلسی خوانده می شد و یا اگر در نشریه ای چاپ می شد معلوم نبود که آیا فهمیده ها  وخوانندگانش به انگشتان یک دست می رسد یانه . اما چه غم که آب و نان من وابسته به آن نبود .

امروز اما دل ام گرفت . دکتری بود که سلام و علیکی داشتیم و گفت در مجلسی که به فلان مناسبت بود و در خانه ی فلانی شما شعری خواندید که من هیچ چیزش حالیم نشد . آن جلسه تداعی شد و شعری که خوانده بودم و دیدم که چه ابلهانه می کوشم که بر صفحات زرین زبان مادری ام ، صفحه ای دیگر بیفزایم . زبانی که ریشه دارد و شاخ و برگ و قرنها بار و میوه و اما چون زبان رسمی نیست گویی که نیست . زحمت مطالعه و پژوهش را کمتر آذربایجانی به خود می دهد و به همان زبان فارسی اکتفا می کند که رسمی است و رسانه های دیداری و شنیداری و مکتوب و فضاهای مجازی را انباشته است . آن شعری هم که در آن جلسه خوانده بودم هیچ چیز غیر متعارفی نداشت جز یکی دولغت اصیل ترکی و ساختار ادبی . متأسفانه بی آنکه تلاشی برای یادگیری ادبیات مکتوب و شفاهی زبان مادری داشته باشند انتظار دارند که یک اثر ادبی را فوری بفهمند . البته هزل و هجو و عامیانه گویی و محاوره نویسی در زبان مادری زود فهمیده می شود و آفرین ها می گویند .

چهل سال قلم زدن و چهل ها نوع انگ خوردن ،نه نفع مادی داشته و نه آرامشی را ارمغانم کرده است . همیشه نگران این بودن که این نوشته با همه ی خود سانسوری ، شاید بد فهمیده شود و در تنگنای خفقانی که سینه و مغزت را انباشته ، آشفتگی و گرفتاری ایجاد کند . خصوصا وقتی به زبان ترکی می نویسی ، همان ترکی نوشتن خودش انگی است بر پیشانی . حالا کاری به محتوا ندارم که با دهها ذره بین رصد می شود آن هم در شرایطی که نمی دانی این نوشته ، خواننده ای خواهد داشت یا نه . البته شاید فرداها داشته باشد اما هر چه هست عشق به اصالت فرهنگی و هویت قومی و بیان آلام و حسرتها  ، جان ام را گرمی می دهد و بی هراس از اینکه لا اقل نامی از تو می ماند یانه ، همچنان با کلمه ها جادو کردن ، و در کاغذ سفیدی اثری مانا آفریدن ، دلسردی ام را به دلگرمی مبدل می کند . حتی اگر به قول خیلی ها همه بیهودگی باشد . زندگی را بدون نوشتن از ریشه ها و بن ها ، و درونی که هزاران حرف و درد دارد ، نمی توانم تاب بیاورم . این هم یکی از شوم بختی هاست و شاید هم مسئولیتی که تقدیر بر گردن آدمی می نهد .

23/6/98 - خوی


مسافر / شعری از علرضا ذیحق

http://s3.picofile.com/file/8215350326/%D8%B9%D9%84%DB%8C%D8%B1%D8%B6%D8%A7_%D8%B0%DB%8C%D8%AD%D9%82.jpg  شعری از علیرضا ذیحق    

 

مسافر

 

او را رد پایی نبود

تنها گامی بود و قد می

که راهی نمی رفت واما

سخت خسته بود.

مجالی بود وزمانی

دریغ اما بودن را

کاروانی تا شهر فرداها نبود

در خشکِ تابستان کویر

رگباری هم اگر بود

انگار هیچ نبود.

هستی،

کش وقوسی بود نمناک وغمناک

با آمدن ها ،تپیدن ها و رفتن ها

بی هیچ رد ونشانی!

بخت برگشته / داستان کوتاه / طنز/ علیرضا ذیحق

http://s9.picofile.com/file/8293849776/%D8%B9_%D8%B0%DB%8C%D8%AD%D9%82.jpeg داستان کوتاه / طنز / علیرضا ذیحق



بخت برگشته

 

- خسته نباشین جناب دکتر !

- تشکر می کنم . موردتون چیست ؟

- واسه ختنه خدمت رسیدم .

- انشاءالله به مبارکی . قبلا با منشی هماهنگ کنین و طبق قرار اینجا باشین . راستس آقازاده چند ماهه هستن ؟

- راستش اینه بفرمایین بخت برگشته چند سالشونه ؟

- زیاد فرق نمی کنه . سد اسکند رکه نمی شکنیم فقط هزینه ی پرداختی تون بالا میره !

- اما اون که می خواد ختنه کنه سنّش بالاتر از این حرفاست .

- مثلاً چند سالشه ؟

- سی و پنج سالشه قربان ! با شکمی مثل طبل اسکندر .

- چرا تا حالا ختنه نکرده ؟

- کوچکی ها بخاطر بی پدر و مادری و بعدها هم ترس و آبرو و خجالت و این حرفها !

- مانعی نداره فقط خرجتون زیاد می شه .

- هرچه باشه مهم نیس . فقط از سر وا نکنین  که تنها امیدش اول به خدا و بعد به شماشس . فقط اون که می خواد ختنه کنه آدم فوق العاده  خجالتی یه و می خواد روزی به خدمت برسه که کسی در مطب نباشه .مثلاً یک روز جمعه !

- البته مستحضرید که در این صورت خرجتون خیلی بیشتر میشه . باید از تعطیلم بزنم .

- پول مهم نیس قربان .شما هر چی می خواهید بگیرید . فقط شرطی داره که غیر از شما کسی تو مطب نباشه !

- من دستیار دارم و بدون او کار برام سخته .نمیشه که کسی نباشه، یکی باید باشه که لنگ و پاچه شو بگیره !

- قربان اضافه می دهیم و این کاررا خودتون حل کنین .

مریض و دکتر همینجوری حرف می زدند و هر لحظه نرخ ها بالا می رفت که بالأخره به توافق رسیدند و مرد ، دسته ای اسکناس تا نخورده تحویل دکتر داد .

یک عصر جمعه که قرارشان بود دکتر دید که در مطب بسته شد و یکی آمد بالا و این بسته شدن در ، در خلوت مطب خواهی نخواهی ترسی تو وجودش ریخت و اما زیاد به روی خودش نیاورد و با خود گفت: " سروقته و لابد خودشه . اما چرا تنهاست و صدای پای اون مرد نیس ؟ " درها یکی یکی بسته می شدند و با هر بسته شدن دل دکتر هری می ریخت پایین و اما این دلهره زیاد نپائید و دید همان آدم آن روزیست و سؤال کرد:

-  پس مریض کو ؟

- آن مادر مرده خودمم قربان !

- پس چرا اول نگفتی ؟

- کمرویی بد دردی یه قربان !

- چه شد که الآن به فکر این کار افتادی ؟

- عروسی قربان . می خوام ازدواج کنم . هرچند نماز و روزه ام همیشه بپا بوده اما این ختنه  برام کابوسی بوده !

- اما اینجوری نمی شه ! یکنفر وردست لازمه . من گفتم شاید قومی خویشی آشناییست و خودتون هم همراهش می آیین و کمک می کنین !

- قربان هرچه باشه آدم آبرو داریی ام و دکتر هم که محرمه و اگه کسی می فهمید یک کلاغ و چهل کلاغ می شد . من از شرمندگی تون در می آیم . دو سکه ی طلا هم روش !

دکتر دید که رستم است و یکدست اسلحه  و مسئله را باید یکجورهایی از بیخ و بن حل کند و گفت که هرچه دارد پایین بکشد  و خودش هم ننه من غریبم درنیاورد و هرچه گفت او هم انجام دهد . بدون کمک او ، کار شدنی نبود . خلاصه دکتر با یاری مریض او را ختنه کرد و با آژانسی که ساعتی کرایه کرده بود و دم در مطب منتظر بود با چشمی از از اشک و چشمی از خون او را بدرقه کرد .

سالی نگذشته بود که  دوباره سرو کله ی آن  مریض پیدا شد و اما این بار با هل و عیال اش. دوبچه زیر بغل داشت و آورده بود برای ختنه و می گفت : " دست شما معجزه می کنه قربان . بی درد و خونریزی مسئله را حل می کنین . همیشه به جان شما دعا گوییم قربان ! "