کروب رضایی / ترجومه : علیرضا ذیحق
آنلاشما
ایشه کی گئدیرَم
دایانیب دؤزه ن
باشماق لاریمی گئیی رم.
چؤرک صفین دن قُوولماییم دییه رک.
علیرضا ذیحق
زخم
داستان کوتاه
هنوز آفتاب نزده بود که پدر بزرگ را سوار ماشین کردند . او درست دوسال و سه ماه و هفت روز بود که خواب ندیده بود . زندگی ِ بدون رویا ، رُس ِ او را کشیده بود . روزی چهارده ساعت را بی وقفه می خوابید و اما هیچ رویایی به سراغ اش نمی آمد . دیار و دیّاری در پشت کوهی بود بلند که همچون رنگین کمان به چندین رنگ می زد . پیرزنی نود و یک ساله آنجا بود که عوض دیگران خواب می دید و این به گوش پدر بزرگ رسیده بود . پدر بزرگ ضد و سه سال را شیرین داشت و گوشهایش رفته رفته به رنگ سبز در می آمد . از دور که نگاه می کردی در سفیدی موهایش ، انگار دوپیچک چنگ انداخته بود . از پیچ کوهها و گردنه ها با هول و هراس می گذشتند و به قول شوفر سه ساعت و چهل دقیقه مانده بود تا به آنجا برسند . پدر بزرگ می گفت : " یکی از دلمشغولی های من ، خواب بود و رویاهایی که می دیدم . در واپسین رویایم نیز چناری دیدم که ریشه هایش بیرون از خاک بود و تا تلنگری به آن زدم درخت افتاد و تا خواستم بجنبم ریشه هایش بر دست و پایم پیچیدند و پژواکی به گوش ام آمد که خاک نیز بر سر قهر است . از کهنسالی جان اش بر لب آمده است . "
پدر بزرگ با دو نتیجه و یک نوه اش در ماشین بود و لوله ی سوند ِ ادرارش را از گردن آویخته بود و تا پر می شد نتیجه هایش آن را خالی می کردند .بعداز آبادی هایی که پشت سر گذاشتند شوفر گفت رسیدیم و سراغ آن پیرزن رویابین را گرفتند . پیرزن طلب سکه های طلا کرد و در مژه بر هم زدنی خواب اورا در ربود و بعد از سیزده ساعت و چهل دقیقه ساکت و آرام بیدار شد . دخترش کول اش کرد و برد مستراح و بعد سفره ای گشوده شد و همه سیر خوردند .سپس پیرزن ، در حالی که دوباره خواب اش می برد خوابالود گفت :
" خرچنگی سرخگونه برشانه هایش مردی را که گوژ ِپشت اش پیدا بود به سوی برکه ای می برد که ریشه های چند درخت در آن شناور بودند . خفاشانی ره گم کرده در هیاهو بودند و تا به غاری در آن نزدیکی می رسیدند واز دیواره هایش می آویختند ، رنگشان از سیاهی به سفیدی می زد .زنی هم بود که گلهای جوانه زده بر سرش را حراج می کرد . اینها همه ی خوابی بود که من دیدم ."
پدر بزرگ که اینها را شنید خزه ی گوشهایش را کند و زمین ریخت و گفت : " باید از اینجا پیش خوابگزار برویم و ببینیم تعبیرش چی می شود . در آبادی ما یکی هست . "
سوار ماشین شده و می رفتند که در کبودی ِ یک گردنه ، سرازیری جاده آنها را ته دره ای برد وخوردند به یک تک درخت . وقتی خبر مرگ آنها به جز نتیجه ی کوچک پیرمرد به آبادی رسید و به گوش مادر ش خورد ، نذری کرد و موهای بلندژولیده اش را برای بهبودی زخم فرزندش ، از ته زد و پول فروش آن را هدیه ی بقعه ی سبز کرد .
1398

علیرضا ذیحق
ایللر یامان اؤتموشدور
حیکایه
محاربه گونلری ایدی . بنزین قیت لیق ایدی . اَلده پولون کنده گئتمه یه ماشین تاپیلمیردی . آیدین آما یولون تاپمیشدی . کؤرپوسوز بیر چایدان گئچیب تزه وورولموش بیر یول ایله اؤزون کنده یئتیریردی . گونده کی ایشی ایدی . معلیم ایدی .کنده گئدیب گلمک اوچون گرک یوز قیرخ کیلومتر یولدا اولاردی . ییرمی کیلومتر ده گرک پیادا گئدیب گلردی . آغیر بیر دوروم دایدی . آما چاره سی یوخ ایدی .ادامه مطلب ...
علیرضا ذیحق
نازکای شعر امروز و چشمان هزارساله
شعری که مولود الهام ، حس، شعور و تصمیم آدمی برای انعکاس و بیان تجربه ها ی فردی و جمعی و همچنین ارتعاش خیزابهای ملتهب درون باشد وهمچنین بی قید به اجبار وزن و قالب و نگاه های برآمده ازکلیشه و سنت ، هنری پیشرو است . هنر شاعری نیزدرجهانی که آدمیان اش روشنگری را پاس می دارند و اما" تاریکی ، فهم پایینی از چشمها دارد " (1 ) شاعران فهیم خود رادرآستانه اش می بیند که نو بودن رابه نوع نگاه می سنجند. نگرشی که زیرین ترین لایه های عواطف و اندیشه را بر می تاباند و انسانی آرزویش است که آزادگی را دوست دارد و مبشرچند صدایی و کثرت درحوزه های رفتاری و اجتماعی باشد . شعرهای ماندگارجهان نیز همیشه بر این سیال گونگی درابعاد حس و تصویر، مهرهای تأیید زده اند . بی اغراق ، زمانه زمانه ی مکاتب ادبی و ظهورغولهای هنر نیست و عصری که با دیجیتال زایش یافته و قرن بیست و یک میلادی رامی زید ، عصر لحظه ها و کشف هاست . دستاوردی در هنر که دیگر نه به نامها بلکه به جریانی از هنرمفتخر است که مرزهای آن ،از تارو پود جهان بافته شده وبه درک های مشترک بشری می انجامد . بی شک که جهان شاعران بزرگی را درمهد خود خواهد داشت و اما دیگر ، شهریاری نخواهد داشت و زمان ، حکمی نو در خواهد افکند و شاید هم شاعران نیز به مرور زمان صنفی شوند و فقط هنرورانی شاعر نامیده شوند که نگرانی شان ، ازسقوط آدمی باشد . چنان که در این سالهای اخیر ، کمتر برنده ی نوبل ادبی داشتیم که واقعا غولی باشند .
اما در باز گشت به شعر بومی مان ، فاطمه محسن زاده در یکی از شعر هایش چنین آورده که " عصر جنسیت ، مردانگی اش را به رخ می کشد " و می گوید : " سقوط کردی ، بی هیچ قانونی ، بی هیچ جاذبه ای " و اینجاست که شاعران سرزمین من ، جهانی ترین پژواک ها را در گوش جهان انداخته اند و اما اگر دنیایی به احترام اش به پا نمی خیزد ،نه تقصیر جهان بلکه گناه خودمان است .ما چشم از غولها که دیگر همسانشان راهیچ خاکی نخواهد زایید برنمی داریم .اصولا هم هرناشر و مترجمی دنبال آانهاست که انها خوب می فروشند و خوانندگان آثار ادبی هم با هزار زبان قانع شده اند که تا یکی چهره نشده ، دنبال کارهاش نباید بود ونسل ها هم غافل که نهنگان در عصر خود حتی یک ماهی سیاه کوچولو نیز حساب نمی شدند . اصولا هم جهان غولی نزاییده و اگریکی را هیولایی نامیده ایم ، به تعبیر شاملو ، در سترونی ِ عصرها و کم مایه بودن اش از استعدادها وآدمیت ها بوده است . چنان که عصر جنسیت نیز دیریست سپری شده و زن و مرد بودن هیچ ملاک معقولی درنقد ها و ارزیابی هانیست .
" عفت کیمیایی " ، شعری کیمیا دارد و به شکلی ، گویاترین تصویرِ تصوّرهای عصر:
این روزها
تیک تاکِ ساعت
به قرار نیست!
1- برگرفته از شعر" مریم مقدم"
یدالله مفتون امینی
ترجمه به ترکی : علیرضا ذیحق
ایل لر گئتدیلر
ساری آتلار کاروانیندان دوشمه میش
ماوی چایین اهمالجا آخیشی لا
ایللر گئتدیلر.
ایللر
یئنی جه دامادلارکی اوزگون ایدیلر
سون قوروش لاری دار گرده ک لرین یاریمچیق یانان
چیراغ لاری اؤنونده فایدا وئرمه میش!
ایللر گئتدیلر
ایللر گئتدیلر و اؤزلریله سئوگی نی ده، ماهنی نی دا آپاردیلار
آلمانی، اوزوگو، قدحی، گزمه گی و اوچو شؤدا آپاردیلار!
سحر یئلی چیرپینارکن، اوتانسین شمعین وفاسیندان
سحر کؤچن لر گئجه دوستلاری ایله وداع لاشمایینجا
ایللر گئتدیلر
لحظه لر قالدیلار
سون فورصت، نه قدرده آزراق و قورخوداجاق
یادیگار قالمیش بیر سیگارتک، مسلول بیر شاعیرین یانیندا
بیر عؤمور یاندیریلمامیش.