علیرضا ذیحق
سئودا
نه کئچن گونلره گون چیخار بیرده
نه درمان تاپیلار کؤهنه لمیش درده
ییرتیلماسین حورمت دئییلن پرده
باریشیق دونیادا ان گؤزل سؤز دور
***
اوره ک لر شن اولسون سؤزلریمیز دوز
دوز اینسان یاشاسین دونیادا یوز
دُوس دا قانماز اولسا تئز بوراخ ال اوز
آجی سؤز هر زامان سؤنمه ین کؤز دور
* * *
داشسین کؤنولده محبت سئل لری
داراسین سئودامیز ساچاق تئل لری
اونوتمایاق وطن داشی ائللری
ائولاد لار وطنه اینان کی گؤز دور
1396
علیرضا ذیحق
خط های پر رنگ
داستان کوتاه
سرما با سکوتی سنگین عجین بود و او ، در اندیشه دستهایش . دستهایی که شاید پلی شدند و آغازی ، برای رجعت دوباره اش . فردا در پیش چشمانش ، بسان بومی بکر و سپید بود که نمی بایست قلم هستی اش ، جز با ته مانده رنگهای دیرین گذشته ، نقشی بر آن تصویر می کرد . او برف نشسته بر تن صخره را که از هم درید ، پتک را بر قلم سنگتراشش بی اختیار فرود آورد و سیمای خشک و زمخت صخره را با خطوطی کج و معوج، خراشید . لبخندی زد .
علیرضا ذیحق
اینسان و توپراق
سارماشیق گول لرین اؤپوپ کؤکؤن دن
آسیرام بیر کوف کیمی بوداق بوداقا
اوشاقلار کوف گئدیب
گولو مسه ییرلر
قاماشیر گؤزلری گون ایشیقیندان.
علیرضا ذیحق
غریبانه
داستان کوتاه
دوست من ...مشکلی که هست این است که من عادت به نوشتن ندارم . فقط
عاشق نوشتن ام . لحظه هایی هستند که نمی توانم ننویسم . اما وقت هایی هم است که هر
چقدر زور بزنم مغزم و به تبع آن دست ام
حتی یک کلمه را به سفیدی تن کاغذ نقش نمی زند . نویسنده بودن سخت است .
باید بگردی و در سفر باشی ودر افت و خیزروزانه ، با مردم بجوشی . ساکن بودن و جم
نخوردن با نویسندگی در تناقض است .
ادامه مطلب ...
علیرضا ذیحق
عتیق
ورق ورق راه را
با میا ن بری از عهد عتیق
تاستیغ وَهم پیمودم و در سیلابی که
نوح را با خود می برد
بی نغمه رقصی دیدم
با برگ زیتونی به نوک
راز مغروقی بشارت مردگان.