جنگ سبز نیست. / داستان کوتاه / مارال ذیحق
همه مادر را بغل کرده و واژه ها نصف و نیمه به گریه ختم می شدند. غم از در و دیوار خانه می بارید. این وسط دختر جوانی سینی در دست استکان های خالی چای را جمع می کرد. اشک در چشمانش حلقه زده بود و بغضی در گلویش سنگینی میکرد. جنگ همیشه نامهربان بود ولی با او بی رحم تر از همه. هیچ کس غم اورانمیدید. او مانده بود با یک نامه ی تا خورده در جیبش که تنها یادگاراو بود و مرور یک عمرخاطرات نداشته .
عالیست
ورود رسمی سرکار خانم ذیحق به عرصه قلم را تبریک می گوییم و آرزوی موفقیت داریم.
با مهر و درود به دوست گرامی ام جناب حیدر طاهری و آرزوی سلامت و شادکامی برای کل خانواده .