علیرضا
ذیحق
غرور و تعصب
داستان کوتاه
غر که زد خنده از لب «سیما» پرید. کلمات تا مغز استخوان نیشاش زد. بی دست و پا نبود. کنیز زرخرید هم نبود. اما مرد سینه پف کرد و پیش آمد. هلش داد و پوست تخمهی تو دهناش را تف کرد تو چهرهاش. سیما نگاه کرد. ناباور بود. کسی که روزی مهرش را به دل داشت، خاکسترنشیناش میکرد. مرعوب نشد.
علیرضا
ذیحق
غرور و تعصب
داستان کوتاه
غر که زد خنده از لب «سیما» پرید. کلمات تا مغز استخوان نیشاش زد. بی دست و پا نبود. کنیز زرخرید هم نبود. اما مرد سینه پف کرد و پیش آمد. هلش داد و پوست تخمهی تو دهناش را تف کرد تو چهرهاش. سیما نگاه کرد. ناباور بود. کسی که روزی مهرش را به دل داشت، خاکسترنشیناش میکرد. مرعوب نشد. پساش زد: «من که صدبار گفتهام، از تو دل میکنم از کارم نه. میمیرم اما کنج خانه نمینشینم . پول داری برای خودت. باید رو پای خودم باشم. از شغلام میچسبم و تا آخر نه میگویم.»
مرد گفت: «ور زیادی نزن. بشین خانه و بچههات را بزرگ کن! دوست ندارم شب و روز، چشم هزار مریض و کس و ناکساش به چشم و ابروی تو باشه...»
زن کمی کوتاه آمد و بخاطر دو دخترش هم که شده بود، از شیفتهای کاریاش زد و یک جورهایی ساخت و صبوری کرد. مرد هم که دلش در گرو دیگری بود و غیرت و تعصب همه بهانه، میرفت یللی و تللیاش که روزی سیما، او را رو تخت اورژانس دید و تا بجنبد و کاری کند، همکارانش او را کشیدند بیرون. نبض مرد از نوسان افتاده بود و بوی الکل و تریاک از او بلند.
مراسم ختم و ترحیم که تمام شد، سیما این بار تمام وقت آمد سرکارش. آشیاناش بر باد رفته بود و امااو مصمم و سرحال، سر فرازانه بچههاش را بزرگ میکرد.