علیرضا ذیحق
داستان حسین کرد شبستری
روزگار اگر خوش است و اگر ناخوش ، اوّل به نام آن خدائی که هیجده هزار عالم در فرمان اوست ، دوم بنام حبیب او محمد (ص ) وسوم به نام علی ابن ابی طالب .عهد ، عهد شاه عباس جنت مکان است و دوره ، دوره ی لوطی گری . شاه عباس سیصد وبیست پهلوان دارد ویکی هم " مسیح تبریزی " است . قد چون چنار و سر چو گنبد دوّار .تا تیغ می اندازد و می گوید یا علی مدد ، سر تا جگر گاه به یک ضربت می شکافد و اژدها صولتیست که قرینه ندارد .
علیرضا ذیحق
داستان حسین کرد شبستری
روزگار اگر خوش است و اگر ناخوش ، اوّل به نام آن خدائی که هیجده هزار عالم در فرمان اوست ، دوم بنام حبیب او محمد (ص ) وسوم به نام علی ابن ابی طالب .عهد ، عهد شاه عباس جنت مکان است و دوره ، دوره ی لوطی گری . شاه عباس سیصد وبیست پهلوان دارد ویکی هم " مسیح تبریزی " است . قد چون چنار و سر چو گنبد دوّار .تا تیغ می اندازد و می گوید یا علی مدد ، سر تا جگر گاه به یک ضربت می شکافد و اژدها صولتیست که قرینه ندارد .
اما چند کلمه بشنو از " بوداق خان بلخی " و " قره چه خان مشهدی " ، که چاکران شاه عباس اند و اما به فکر توطئه . دو پهلوان دارند به نامهای " ببراز خان " و " اختر خان " و هرکدام را چهل حرامی ِ ازبک در یمین ویسار . آنها را می فرستند به سر تراشی شاه عباس و مسیح تبریزی که چنانکه کاری ازپیش بردند خود لشکر آرایند و به یغمای تاج و تخت بیایند .
آنها راه می افتند و در بیابانی دو راه می بینند . یکی به اصفهان می رفت و دیگری به تبریز . اخترخان ویارانش می روند اصفهان و ببراز خان و حرامی هایش به تبریز .
ببراز خان می رسد تبریز و می بیند که شهریست آراسته ودر چشم اندازش صد وبیست محله . تا اسبها را عرقگیری کرده و جایی برای خود دست وپاکنند می فهمند که مسیح تبریزی ، در اصفهان است . ببراز خان و یتیمانش لباس مبدل پوشیده و می روند چهار سوق بازار که صدای چکش به گوششان خورده و شصتشان خبردار می شود که هیا هوی ضرابخانه است و سکه به نام شاه عباس می زنند . شب می شود و هفت نفر از حرامیان با پوست گرگ ، کمر ببراز خان را می بندند و او با خنجری مخفی و شمشیری آشکار و فولادین در کمر و تبر زینی به دوش ، می رود ضرابخانه و کشیکچیان را سر بریده و گاو صندوق را چون خمیر مایه ای نرم از هم می درد و با کوله باری از زر و زیور ، مانند برق در میرود . همان شب چهل حرامی ها هم به خانه ی اعیان دستبرد زده و ریش وسبیل مردان می تراشند تا بلوایی عظیم در شهر به پا شود . صبح که مأموران می روند ضرابخانه می بینند عجب قربانگاهیست و تا خبر به " میر یاشار " حاکم تبریز می برند تاجران و تاجر زاده ها را نیز سر تراشیده می بینند . درحال عریضه به خدمت شاه عباس فرستاده و خواستار پهلوان مسیح در تبریز می شوند . قا صد، گر د آلوده میرسد به اصفهان و مدح وثنای شاه عباس می گوید و شاه ، مسیح را می فرستد که علاج ببراز خان کند .
اختر خان که با لباس عوضی قاطی نوچه های شاه تو بارگاه بود تا از آتش افروزی ببراز خان و عزیمت مسیح به تبریز باخبر می شود ، او و حرامی ها نیز از آن شب به بعد ، همه روزه کارشان می شود دستبرد و سر تراشی اشراف .
پهلوان مسیح میرسد به تبریز و به دستور او ، شبانه در چهار سوق طبل بر می زنند که ببراز خان خود را آفتابی کند که آرام و راحت از مردم گرفته است . ببراز خان خوشحال می شود و به حرامی ها می گوید اگر امشب را توانستم مسیح تبریزی را به دَرَک واصل کنم و ده ناخن پایش را با تر که بر زمین ریزم یکی ازشما ها خبر به " قره چه خان " و " بوداغ خان " ببرد که لشکر آورده و چشمه ی خورشید را تیره و تار کنند .
ببراز خان خورجین اسلحه خرمن کرده و سر تا پا غرق آهن و فولاد ، می رود تا قد نامردی عَلَم کرده و مسیح را درخون بغلطاند .
می رسد چهار سوق و با آجری که از دیوار می کَنَد می زند به کاسه ی مشعل که مشعل هزار مشعل شده و بالای همد یگرفرو می ریزند. پهلوان مسیح نعره می زند که :" کیستی و اگر حمام می روی زود است و اگر راه گم کرده ای بیا تا راه برتو بنمایم . " ببراز خان گفت : " به مادرت بگو رخت عزایش را بپوشد که ببراز خان ازبک آمده تاسرت را گوی میدان کند ." گرم تیغ بازی شده و تا قبه بر قبه ی سپر یکدیگر آشنا می کنند می بینند که هر دو قَدَرَند و اما نهایت ، در دَمدَمه های سپیده فرقِ مسیح می شکافد و با ناله ای در می غلطد . چند اجل برگشته هم با ناله ی مسیح سر می رسند که مثل خیار تر دو نیم گشته و بر زمین می ریزند . ببرازخان مثل برق لامع ، به نهانگاهش سرازیر می شود و مسیح ، زخمدار و رنجور پا شده و در سر راهش به بارگاه ، صدای شیون از صغیر و کبیر می شنود که می گویند بلای دیگری نازل شده و یک غول بی شاخ ودم چند نفری را شقه کرده و عده ای صاحب عزایند . به مسیح تبریزی می گویند که او سراغ تورا می گیرد و اسمش حسین است و اهل شبستر و از طایفه ی کُرد . به دستور مسیح اورا به بارگاه می آورند که می بیند چوپان خودش " حسین کرد سبستری " است و رندانی می خواسته اند گوسفندانش را بدزدند که زده به کله اش و دزدان را لت وپار کرده است .
مسیح که این شجاعت را از اوشاهد می شود خوشنود شده و با خود می گوید : " تامن جانی بگیرم امشب او را به اَ حداثی در چهار سوق می فرستم که شاید از عهده ی ببراز خان برآید . "شبانه در چهارسوق طبل می زنند و تا ببراز خان صدای طبل به گوشش می خورَد در عجب می شود . حرامیان خبر از زخمی شدن مسیح آورده بودند . ببراز خان به چهار سوق رفته و تا تیغی در کاسه ی مشعل می زند و نعره ی حریف به گوشش می خورد تازه می فهمد که این مسیح نیست و چهار قد مسیح هیکل دارد . حسین کرد شبستری می گوید : " شب به خیر پهلوان ! بفرما قلیان حاضره! " ببراز خان می گوید : " شب وروزت به خیر، اما نیامده ام که قلیان بکشم . آمده ام مادرت را به عزایت بنشانم . " حسین کرد شبستری تا این ناسزا را شنید دست برد به قبضه ی شمشیر آبدار و سر وسینه به دم تیغ داد وتا ببراز خان به خود آید تیغ از فرق و حلق و صندوق سینه ی ببراز خان گذشت و رسید بر جگر گاهش و آخر سر او را مثل دو پاره کوه ازهم بدرید . چهل حرامی ها که در خفا بودند ناگه مثل مور وملخ بر سر حسین کرد شبستری ریختند و اما با فریاد " یا علی آقا مدد " ، سی ونه نفر را کشت و یکنفر را سر تراشیده و گوش برید و گفت : " برو که به هرکس می خواهی خبر ببر !"
مردم تبریز تا دیدند و شنیدند که حسین کر د شبستری چنین دلاوری هایی کرده او را دیو سفید آذربایجان لقب دادند و حاکم تبریز وپهلوان مسیح ، به پاداش این پهلوانی او را ، زر و زیور دادند و پنجه ی عیاری و زره هیجده منی و تیغی که صد و یکمن وزنش بود . اسبی نیز از ایلخی حاکم که به" قره قیطاس " معروف بود .
حالا چند کلمه از اصفهان بشنو که ازبکان ، هرشب چند خانه را دستبرد می زنند و اختر خان شبی نیست که در چهار سوق پهلوانی را بر زمین نغلتا ند .
شاه عباس کم کم داشت به فکر یک تد بیرجدی می افتاد که قا صدی رسید و از فیروزی مسیح گفت و تهمتن زمان و یکه تاز عرصه ی میدان حسین کرد شبستری . شاه عباس از این خبر شاد شد و قاصد راگفت : " برگرد وبه مسیح بگو اگر در دستت آب است نخور و سپند آسا خود را به اصفهان برسان که اختر خان آتشی روشن کرده که دودش خواب از چشم مردم گرفته است . "
پهلوان مسیح در عزیمت اش به اصفهان دید که باید حسین کرد شبستری را نیز همراه خود ببرد که حتما اختر خان ، از ببراز خان نیز قوی پنجه تر است و این آتش جز به دست تهمتن دوران خاموش نخواهد شد . آفتاب صبح ، عالم را به نور جمال خود زیور می داد که آنها مثل شیر غرنده ، پا در رکاب اسبان خویش نهاده و با گرد وخاک راه در آمیختند . رسیدند به اصفهان و پهلوان مسیح اورا در کاروانسرای شاه عبا سی جا و مکانی داد و از او خواست یکی از شبها که صدای طبل برخاست ، با غرق در یکصد و چهار ده پار چه اسلحه ، خود را به چهار سوق بازار برسان که نبردی سخت درپیش خواهد بود .
روز بعد ش حسین کرد شبستری به قصد تفرج از حجره زد بیرون و دید صدای تار وکمانچه می آید . سراغ به سراغ رفت و دید که میکده و مهمانخانه ای است و مجلس طرب به پا . صا حبش زیبا رخی بود نامش " کا فر قیزی ". در رقص، پیاله از شراب کرده و دل وایمان به یک غمزه می ربود . " کافر قیزی رقاص " دید که عجب پهلوانیست . پهنای سینه و گره بازویش مانند ندارد و شیر نریست که میان نوچه های شاه نیز ، همتایی برای او نیست . حسین کرد شبستری ، زر و سیم به قدم " کافر قیزی ر قاص " ریخت و دو سه شبی را رفع ملالی کرد و شب چهارم بود که نهیب طبل به گوشش خورد و بی درنگ از جا جست و رفت به حجره و با زره فولادی و شمشیر آبدیده خود را مثل اجل معلق به با زار رساند . خود را نزدیک چهار سوق به کنجی نهان کرد ودید که پهلوان مسیح ، زیر چهار سوق نشسته و مشعلها در سوز و گدازند و طبالان همچنان در نوازش طبل . نگو که در گوشه ای تاریک ، شاه عباس و شیخ بهایی نیز در رخت درویشی نذر بندی کرده و به تماشایند .
القصه اختر خان رسیده و با ضرب شمشیر ، مشعل ها را درهم می شکند و پهلوان مسیح می گوید : " خوش آمدی لو طی ! " اختر خان می گوید : " تو هم خوش آمدی پهلوان . اما کاش نمی آمدی که تو را در آسمان می جستم و در زمین گیر م آمدی ."
اختر خان و پهلوان مسیح ، گرم تیغ بازی شده و قو چ وار در هم آمیخته بودند که نا گه یکی چون سکه ی صاحبقران نقش زمین شد و حسین کرد شبستر ی دید که پهلوان مسیح است وشیر وار پیش تاخت . شاه عباس و شیخ بهایی دید ند که یک اجل برگشته ای دارد پیش می تازد و می گوید : " به ذات پاک علی ولی الله قسم که سر ِ تو از بدن جدا می کنم . " از سپر ها خرمن خرمن آتش به صحن نیمه تاریک چهارسوق می ریخت که با ضربتی، سپر اختر خان شکافت و از خود ونیم خود و عرقچین گذشت و بر فرقش جا گرفت . اختر خان فریادی کشیده و تا بر زمین افتد ازبکان از هر گوشه ای سر بلند کردندو اما او ، شیری بود گرسنه که در گله ی روباه افتاده و از کشته پشته می ساخت و هرکس را می دید چهار حصه اش می کرد .
داروغه ها جان مسیح را ازمیدان بیرون می کشیدند که دید او نفسی دارد و گفت : " اگر ندانی بدان که اختر خان و حرامی ها را به مالک دوزخ سپرده و خود می روم به پابوس امام رضا که می گویند قلندرا ن و درویشان را در مشهد ، گوش و دماغ می بُرّند ."شاه عباس و شیخ بهایی جلو آمده و خواستند ببینند که این تهمتن کیست و دیدند غریبه است و اما اژدها مانندی بی قرینه . گفتند : " تو کیستی و چرا بعد از این جانفشانی ، به بارگاه شاه عباس نمی روی که خلعت بگیری و جهان پهلوان دربار شوی ؟ " گفت : " اصلم از شبستر است و نامم حسین و از طایفه ی کرد . اما جهان پهلوانی و قتی مرا سزاست که بروم ریش و سبیل " قره چه خان مشهدی " و " بوداغ خان بلخی " را بتراشم و به پیشگاه قبله ی عالم بفرستم که تا چاکر شاه عباسند فکر خیانت نکنند. از آنجا هم می روم به هندو ستان که خراج هفت ساله ی ایران را بگیرم و بیاورم که مسیح می گفت " شاه جهان " قلدری کرده و از دادن مالیات سر پیچیده است . "
آنها تا بجنبند دید ند که او کبوتر وار سرازیر شد و با خود گفتند : " اگر در عالم کسی مرد است " حسین کردشبستری " است . "
القصه حسین کرد که تصمیم داشت آوازه ی مردی اش در دنیا بپیچد سوار " قره قیطاس " راه بیابان می گیرد و می رسد به مشهد و می بیند روضه ی شاه غریبان امام رضا (ع) پیداست و رو می کند به گنبد و می گوید : " آمده ام تا تقاص گوش و دماغ های بریده ی قلندران و درویشان را بگیرم که محبان مولا علی در رنجند . "
چند روزی در لباس تاجری ، به پا بوسی صحن مطهر شتافت و و قتی که بلد یّتی به هم رساند و از حصار و باروی " قره چه خان مشهدی " که هم قسم و یتیم " بوداغ خان بلخی " بود ، سر در آورد شبی راکمند برداشت و آن را مثل زلف عروسان جمع کرده و با پنجه ی عیاری و شمشیر دو دم مصری به سر تراشی " قره چه خان " رفت .کمند را انداخت بر حصار و تا دید که چهار قلاب کمند مثل افعی نر وماده بر آن بند شد ، پا گذاشت به دیوار و مثل مرغ سبکبال بالا رفت . شبی بود مانند قطران سیاه که در آن نه سیاره پیدا بود و نه پروین و نه ماه . از بالای برج گرفته تا داخل قصر هرکه را می دید می زد بر رگ خوابش که بیهوش افتد و نگویند که مظلو م کشی کرده است . " می رسد بالا سر " قره چه خان" واورا که در عالم خواب بود با پنجه ی عیاری از هوش می اندازد و می برد به باغ قصر و در مقابل چشمان اهل حرم و کنیز کان ، ریش و سبیلش را تراشیده و باضرب ترکه ده ناخنش را می گیرد و نامه ای بالا سرش می گذارد که نوشته بود : " من حسین کرد شبستری ام و نوچه ی تهمتن مسیح پهلوان نامی شاه عباس. قاصد ی از دوزخ که ازبکان و دو پهلوان شما اختر خان وببراز خان را به درک واصل کرده ام . از فردا حرمت درویشان و قلندران محفو ظ باشد و به " بوداغ خان " هم بگو تا از کشته پشته نساخته ام همچنان یتیمی شاه عباس را بکند و فکر خیانت و شیعه آزاری نباشد که اگر جز این باشد به صغیر و کبیر رحم نخواهم کرد . "
قره چه خان به هوش آمد و دید که میان سر و همسر سر تراشیده افتاده و تا حکایت حال شنید و نامه را خواند فهمید که دستش رو شده و چه خطا ها که نکرده و حالا خوب است که شاه عباس خود نیامده که این حکمداری را از او می گرفت و اما حالا به شکلی می شود آب رفته را به جوی باز گرداند . " بوداغ خان " نیز که در مشهد بود و قضیه را شنید همرا ه با " قره چه خان " مصلحت را در چاکری شاه عباس د ید ه و دستور داد ند که جارچیان جار بزنند و بگویند : " هر درویش و قلندری که بر او ظلم رفته به دادخواهی بیاید و اگر کسی از گل نازک تر به آنها چیزی گفت سرو کارش با حکومت است . همه موظفند که بیش از پیش، حرمت درویشان کنند که تعصب از دین است . "
مدت مدیدی را حسین کرد شبستری در مشهد ماند و چون دید که اوضاع بر وفق مراد است سوار قره قیطاس شده ومانند باد صر صر و برق لامع رفت و رسید به جایی که کشتی ها به هندوستان می رفتند . همرا مَرکب و خورجین اسلحه اش سوار کشتی شد و اما در میان راه نهنگی روی آب آمده و کشتی را طوفانی کرد و نزدیک بود کشتی غرق شود که حسین کرد شبستری تیر خدنگ بر چله ی کمان گذاشت و تا شصت از تیر رها کرد ، تیر بلند شده و غرش کنان بر چشم نهنگ جاگرفت . نهنگ دور شد ه و صدای احسنت از صغیر و کبیر برخاست و تاجران زر و زیور به قدمش ریختند. اماهمه را باز پس داد و در عوض خواست سه مرتبه سجده ی شکر خدا را بجای آورند که تقد یر آدمی ، دست اوست . رسید به خشکی و پرسان پرسان رفت به " جهان آباد " که از " جهان شاه " ، مالیات هفت ساله ی ایران را بگیرد .دشت و هامون به زیر سُم های قره قیطاس در لرزه بود که رسید به دروازه ی شهر . " بهرام گلیم گوش " که نگهبان دروازه بود تا حسین کرد شبستری را غریب دید و غرق اسلحه ، جلو دارش شد و تا خواست بند دست ا و را بگیرد حسین کرد شبستری بر آشفت و چنان بر سرش زد که نفس کشیدن را پا ک فراموش کرد . اجل برگشته هایی نیز پیش آمدند که هر کس را تیغ بر کتف زد از زیر بغلش در رفت . سپس نعره ای بر کشید و گفت : " به جهان شاه خبر ببرید که حسین کرد شبستری آمده و خراج هفت ساله ی ایران را می خواهد . "
جهان شاه که از قبل آوازه ی حسین کرد شبستری را شنیده بود و حا لا هم چون می دید که یلی مثل " بهرام گلیم گوش " را سر بریده است و از کشته پشته ساخته در هراس شد و " طالب فیل زور " را به حضور پذیرفت . گفت : " اوّل به نیرنگ وتدبیر و دیدید که نشد تیغ با تیغ هم آشنا کنید که حتما تو لقمه چپش کرده و قور تش می دهی . "
حسین کرد شبستری که وارد شهر شده و با لباس عوضی در مهمانخانه ای خوش می گذراند ،
به دسیسه ی زیبا رخی " شیوا " نام که خبر چین دربار بود ، لو رفته و روزی که صبح اش به حمام می رفت " سربازان " طالب فیل زور "، بر پشت بام حمام رفته و سقف بر سرش خراب می کنند که نگو دست علی بالا سرِاوست و هنگام ریزش ستونها ، زیر زمینی پیدا می شود با راه پله هایی که به یک معبدی می رسید ." طالب فیل زور " که می بیند زیر این آوار اگر فیل هم بود می مرد مژده به " جهان شاه " می بَرد .
اما حسین کرد شبستری که دید بلایی آمده بود و به خیر گذ شت رفت سراغ " شیوا " که فهمیده بود کار ، کار اوست و در حال ، دوشقه اش کرد و بعد به میدان در آمده و حریف خواست .
" جهان شاه " هم به رسم و عرف زمان ، میدان جنگی آراسته و در حیر ت اینکه چگونه جان سالم به در برده " طالب فیل زور " را شماتت کرد . طالب فیل زور هم که از این همه جان سختی حسین کرد ، کفری شده بود بایک فیل دیوانه به مید ان رفت .
حسین کرد شبستری روزی تما م با آنها جنگید و دمدمه های غروب بود که نا گه نهیب بر آورد و چنان دست در حلقوم فیل برد که طالب فیل زور سخت بر زمین خورد ه و جان به جان آفرین داد . فیل را نیز چنا ن چرخی داد که مغز از سرش سرازیر شد .
" جهان شاه " طبل صلح زد و با پیشکش بسیار و با دادن مالیات هفت ساله ی ایران ، حسین کرد شبستری را عزت فراوان کرد و بر بازوبند او مُهر ی زد و متعهد شد که خراج ایران را سال به سال تقدیم کند و تا او بر تخت است هیچ کدورتی پیش نیاید .
حسین کرد شبستری که قبلا به اصفهان قا صد فرستاده بود و مردم و دربار ، شهر را آیین کرده بودند تا از او استقبال کنند ، درمیان جشن و سرور و با قطاری از کاروان که همه باج و خراج " جهان شاه " بودوارد اصفهان می شود . شاه عباس او را نوازش بسیار کرده و خلعت لایق می دهد و تا فلک کج مدار ، آن برهم زننده ی لذات ، با او هم مثل هرکس ، از سر لج بر نمی آید ، با عیش و فخر تمام زندگی می کند .